📝 #داستانک؛ قصههای خیابان ۲۴
– حاجی یهچیز بهتون میگم؛ خواستی انتشارش بده.
– بفرمایید.
– چندی پیش از کربلا برگشتم. سهروز مریض افتادم. نتونستم خیابان برم. شب چهارم، پسر شهیدم به خوابم اومد و با دلخوری بهم گفت: «بابا چرا چند شبه پرچم رو زمین گذاشتی؟ شما نرین، پس کی بره؟»
🚩 #امت_منتقم_و_منصور
🇮🇷 رسانه مهدیاران
@Mahdiaran
Post #30704
635
مهدیاران | mahdiaran 📝 #داستانک؛ قصههای خیابان ۲۳ – حاجخانم، بفرمایید سوار بشید برسونمتون. – ممنونم پسرم. شما بفرمایید. من نذر دارم. – نذر چی؟ – نذر کردم هر شب برای ظهور، از خونهام تا خیابون رو پیاده بیام. 🚩 #امت_منتقم_و_منصور 🇮🇷 رسانه مهدیاران @Mahdiaran
- ❤ 18