اما این سرنوشت ما نبود ژنرال من ... تو قول دادی که بر میگردی حالا دگر در این خانه که با عطر وجود تو پیوند خورده شادی یافت نمیشود. کاش کابوس باشد ژنرال من برگرد تو قول دادی که برگردی _جئون جونگکوک
نامهای به یاد تو عزیزترینم، چندین سال است که تو را در تمام خطوط و رنگهایم جستجو میکنم. هر بوم سفید، هر تکه کاغذ خالی، یادآور توست. شاید باور نکنی، اما هر نقاشی که کشیدم، هر تصویری که روی بوم نقش بسته، در واقع تو بودهای. درونم، در هر ضربه قلم، تنها چیزی که نقش میبندد، تصویر توست. هیچ رنگی نمیتواند از تو غافل شود و هیچ سایهای نمیتواند در دل من از یاد تو پنهان بماند. چطور میتوانم از تو بگویم وقتی که برایم هیچ چیزی جز تصویرت باقی نمانده است؟ تو دیگر پیش من نیستی، اما در هر لحظه که به بوم نگاه میکنم، احساس میکنم هنوز در کنارم هستی. یاد تو همچنان در دستانم زنده است و چشمانم تنها برای دیدن تو باز میمانند. هر نقاشی از تو، برای من نه یک تصویر، بلکه یک بازگشت به لحظاتی است که با هم داشتیم. امروز، در میان تمام آثارم، تو را جستجو میکنم و میدانم که هیچ یک از این نقاشیها نمیتوانند حتی اندکی از حضور واقعیات در زندگیام را منتقل کنند. اما هر بار که رنگها را بر بوم میزنم، احساس میکنم که شاید، فقط شاید، یک لحظه از تو را دوباره به دست آورم. گاهی به خودم میگویم که شاید این نقاشیها، این رنگها و خطوط، تنها بهانهای هستند برای فراموش نکردن تو. شاید آنها به من اجازه میدهند که هنوز در دنیای خودم، در دنیای نقاشیهایم، با تو زندگی کنم. من تو را از دست دادهام، اما هیچگاه اجازه ندادم که تصویرت از یادم برود. با همیشه محبت، تو را در رنگهایم میبینم