"به وقتِ سکوت"
سالن کنسرت در سکوت مطلق فرو رفته بود. انگار زمان در همان لحظهای که جونگ کوک اولین کلمهی آهنگش را زد، زمان برایش متوقف شده بود. صدای پیانو به آرامی در فضای سالن پیچید، و او که همیشه عاشق این لحظات بود، حالا فقط احساس سردرگمی میکرد.
چند سال از آخرین باری که تهیونگ را دیده بود، گذشته بود. هیچگاه نمیتوانست فراموش کند روزهایی که با او داشت. تهیونگ همیشه با رفتارهای تند و بیپروا، زندگی پر از هیجان و درد را برایش به ارمغان آورده بود، ولی آن روزها، برای جونگ کوک همیشه نوعی طعم گمگشته داشت. مثل لحظاتی که نمیتوانستی از دست دادنشان جلوگیری کنی، ولی در عین حال نمیدانستی چرا همهچیز به هم ریخت.
و حالا، در این کنسرت، وقتی چشمانش ناگهان به گوشهی سالن افتاد، دیدنش دوباره، آن هم بعد از سالها، هیچچیز جز یک شوک برایش نداشت.
تهیونگ ایستاده بود. موهایش بلندتر و چهرهاش بی احساس تر از قبل به نظر میرسید، ولی همان نگاه تیز و سردی که همیشه داشت، هنوز هم در آن چشمها بود.
جونگ کوک سعی کرد خودش را جمع و جور کند. دستانش لرزیدند. نمیدانست چرا، ولی برای یک لحظه احساس کرد قلبش دوباره شروع به تند زدن کرده. باید آهنگ را ادامه میداد، اما او نمیتوانست تمرکز کند .
کنسرت که تمام شد، جاناتان به سرعت آمد تا او را از پشت صحنه بیرون ببرد، اما جونگ کوک به او اشاره کرد که برود.
او نمیتوانست از تهیونگ بگذرد. آن لحظهای که در ذهنش برای همیشه ثبت شده بود، هنوز او را در خودش غرق کرده بود. به آرامی، قدم برداشت به سمت تهیونگ.
تهیونگ لبخند خشک و بیاحساسی زد و گفت: «خیلی تغییر کردی.»
جونگ کوک گامهایش را کندتر کرد. « تو هم ، سرد تر و مرموز تر شدی ؟» صدایش خشک بود.
تهیونگ سرش را کمی به عقب خم کرد. «برگشتم چون ماموریت داشتم ، نه چیز بیشتر .»
جونگ کوک کمی به پایین نگاه کرد و بعد دوباره چشمانش را به تهیونگ دوخت. «ما اینجا چهطور میتونیم هنوز صحبت کنیم؟ همه چی تموم شد... من همه چی رو فراموش کردم.»
تهیونگ با صدای آرامتری گفت: «فراموش نکردی. حتی اگه بگی، هنوز هم توی دلت میدونی.»
جونگ کوک نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست. «چطور ممکنه بعد از همهی این سالها... هنوز هم؟»
تهیونگ فقط به او نگاه کرد. حرفی برای گفتن نداشت، جز اینکه دوباره نگاهش را به زمین دوخت.
لحظهای سکوت بینشان کشیده شد. هیچکدام نمیدانستند باید از اینجا کجا بروند. فقط فضا سنگین بود و همهچیز سنگینتر از قبل به نظر میرسید
.
«وقتی همهچیز تموم میشه...» جونگ کوک گفت، و بعد مکث کرد. «شاید باید بگذاریم همینطور بمونه.>>
تهیونگ سرش را تکان داد. «بذاریم بمونه، یا نه، من هم تو رو فراموش نکردم. شاید هیچ وقت نتونم.»
جونگ کوک بدون اینکه جوابی بدهد، فقط به چشمان بی احساسش خیره شد . هیچ کلمهای برای گفتن نبود، تنها سکوتی که نمیتوانست از بین برود
Post #290
1.1K