#فصل_اول: بنیاسرائیل تا کربلا
قسمت ۲۷/۴۰: شهادت یحیی
این قسمت تفاوتهای عمیقی با قسمتهای پیش و آینده دارد، لطفاً در شرایط مناسب مطالعه فرمایید.
در یهودا اتفاقی عجیب افتاد؛ هیرودیس آنتیپاس، فرمانروای کشور یهودا، تصمیم گرفت با هیرودیا، برادرزادهاش، ازدواج کند.
این کار خلاف دین موسی بود. پس یحیی تصمیم به مقابله گرفت. (شاید بپرسید چرا دخالت کرد؟ چون بحث شخصی نبود؛ بحث فرمانروای کشور بود. شما فکر کنید فرمانروا آشکارا خلاف دین عمل کند، آیا دینی باقی میماند؟)
او شجاعانه به دل میدان رفت و سخن حق را گفت. اما با نقشهای فریبکارانه دستور قتل یحیی صادر شد.
چرا؟ چون هیرودیا که از یحیی متنفر بود، به هیرودیس گفت: «من سر یحیی را میخواهم...»
در نهایت سر یحیی را از بدن جدا کردند و آن را در تشت نقره نزد پادشاه آوردند... 🩸
مظلومیت یحیی، ستمکاری حاکم، و سکوت عوام...
تاریخ میگوید شهادت یحیی در دهه اول محرم بوده است.
برویم به محرم سال ۶۱ هجری...
امام حسین علیهالسلام رو به یارانش فرمود:
«در بیارزشی دنیا نزد خدا همین بس که سر یحیی بن زکریا را به عنوان هدیه به سوی فرد بیعفتی از بیعفتهای بنیاسرائیل بردند.»
وقتی سر مقدس یحیی علیهالسلام را جدا کردند، قطرهای از خونش بر زمین ریخت و به جوشش افتاد. هر چه خاک بر آن ریختند، باز بیرون میزد و تلی سرخگون ساخته بود.
سر یحیی پس از شهادت به سخن آمد و به پادشاه گفت: «از خدا بترس.»
آسمان و زمین برای یحیی خون گریستند و خورشید به رنگ خون طلوع و غروب کرد... 🌑
به یاد اباعبدالله افتادید؟
اما بدانید:
هیرودیس با دیدن سر یحیی متحیر شد، ولی یزید ملعون وقتی سر امام حسین علیهالسلام را دید، خندید...
یحیی زن و فرزندی نداشت، اما حسین علیهالسلام پیش چشم خواهرش شهید شد و داغ فرزندانش را دیده بود.
قطرهای خون از یحیی بر زمین افتاد، ولی حسین علیهالسلام غرق در خون شد. 🩸
بدن یحیی سالم ماند، اما...
آه آه آه... 💔
«لعنتالله علی قوم الظالمین»
قسمت قبل
قسمت بعد
پایگاه ماهد
🛩@maahed_aerospace