.
دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم
از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم
غمم این است که چون ماه نو انگشت نمایی
ورنه غم نیست که در عشق تو رسوای جهانم
دمبدم حلقه این دام شود تنگ تر و من
دست وپایی نزنم خود ز کمندت نرهانم
ساز بشکسته ام و طائر پر بسته نگارا
عجبی نیست که این گونه غم افزاست فغانم
سرو بودم سر زلف تو بپیچید سرم را
یاد باد آن همه آزادگی و تاب و توانم
آن لئیم است که چیزی دهد و بازستاند
جان اگر نیز ستانی ز تو من دل نستانم
که تو را دید که در حسرت دیدار دگر نیست
«آری آنجا که عیانست چه حاجت به بیانم»
بار ده بار دگر ای شه خوبان که مبادا
تا قیامت به غم و حسرت دیدار بمانم
مرغکان چمنی راست بهاری و خزانی
من که در دام اسیرم چه بهارم چه خزانم
گریه از مردم هشیار خلایق نپسندند
شده ام مست که تا قطره اشکی بفشانم
تزسم آخر بر اغیار برم نام عزیزت
چکنم بی تو چه سازم شده ای ورد زبانم
آید آن روز عمادا که ببینم تو گویی
شادمان از دل و دلدارم و راضی ز جهانم...
عماد_خراسانی
Post #229726
18