فکر میکردم عشق واسه تو قصههاست و من میتونستم راحت دربارش بنویسم. فکر میکردم گرفتار شدن تو عشق مثل اقیانوسی هست که هزار بار تور میندازه ولی ده هزار بار ازش قسر در میری. همیشه میخندیدم میگفتم من فِرزم، من کوچیکم عشق نمیتونه صیدم کنه، من دم به تله نمیدم...
اما یهو به خودم اومدم دیدم خودم رفتم تو دام صیاد، دیدم نمیدونم دارم چیکار میکنم اما پام دلِ رفتن و نداره. دیدم دلم واسه خندههاش هُری میریزه. دیدم دوست داشتنم اونقدر زیاده که وقتی اذیتم میکنه دلم قیلی ویلی میره. هربار عقل اومد تو سرم خواستم فرار کنم از این دامی که پهن شده بود واسم، اما نتونستم، هربار که به چشاش نگاه میکردم پاهام حرکت نمیکرد، قلبم نمیزد و چیزی مانعم میشد. انگار قلبش جادوم کرده بود. هربار که میخواستم دستاشو ول کنم، ته قلبم یه صدایی میگفت اگه دستامو محکمتر از قبل نگیره چی؟ اگه بزاره برم چی؟ اگه جلوم واینسه نگه نرو چی؟ همونجا بود که فهمیدم رفتنِ من بهونهست من دلم گیره. مگه میشه از کسی که تموم دنیاته دور بشی؟
به خودم که اومدم دیدم اون شده بخشی از زندگیم که اگه نباشه نمیشه با هیچ چیزی پرش کرد. آره خب، امشب فهمیدم خیلی وقته دل و باختم، خیلی وقته چشمم جز اون دیگه کسیو نمیبینه...
پـ.ن: از من به او.
Post #34240
24