نمیدونم این چیزی که در من اتفاق افتاده اسمش بزرگ شدنه، تغییر کردنه، یا صرفاً نتیجهی گذشت زمان و بیشتر دیدن و تجربه کردنه؛ ولی هرچی بیشتر به خودم و طرز فکرم در چند سال گذشته نگاه میکنم، بیشتر متوجه میشم که انگار تعریفم از زندگی، آدمها و حتی «جذابیت» بهکلی عوض شده.
آدم وقتی بچهتره، خیلی از چیزها رو بدون اینکه واقعاً بفهمه چرا، ارزشمند میدونه. شاید چون همهچیز رو از بیرون یاد میگیره؛ از فیلمها، بازیها، آدمهای اطرافش، فرهنگ، و تصویری که جامعه از «موفق بودن» بهش میده. بعد یک روز متوجه میشی چیزهایی که زمانی آرزوشون رو داشتی، دیگه هیچ معنایی برات ندارن. نه اینکه لزوماً فهمیده باشی اون چیزها مطلقاً بد بودن؛ فقط دیگه نمیتونی خودت رو درون اون تعریف قدیمی از زندگی پیدا کنی.
مثلاً وقتی ۱۵، ۱۶ سالم بود، فکر میکردم پسر بودن تا حدی یعنی «دختر بازی کردن». اینکه بتونی توجه دخترهای مختلف رو جلب کنی، با آدمهای مختلف وارد رابطه بشی و مدام تأیید بگیری، یه جورایی نشونهی جذابیت و موفقیت محسوب میشد. احتمالاً اگر بخوام صادق باشم، خود اون موقعِ من هم خیلی به همون تصویر نزدیک بود. شاید فکر میکردم ارزش یک آدم تا حدی به تعداد آدمهایی بستگی داره که میتونه جذب خودش کنه.
ولی امروز دقیقاً برعکس شده.
الان وقتی به مفهوم «داشتن انتخابهای زیاد» فکر میکنم، چیزی که زمانی ممکن بود برایم جذاب باشد، دیگر آن جذابیت سابق را ندارد. حتی گاهی فکر میکنم چقدر زیباتر است که یک انسان، با وجود تمام آدمهایی که ممکن است در مسیر زندگی ببیند، یک نفر را انتخاب کند و واقعاً همان یک نفر برایش کافی باشد.
شاید تفاوت اصلی در اینه که قبلاً «داشتن» برام مهمتر بود و امروز «انتخاب کردن».
داشتن آدمهای زیاد، در نهایت چیز چندان عمیقی دربارهی انسان نمیگه. اما انتخاب کردن یک نفر، و ماندن پای آن انتخاب، شاید یکی از معدود چیزهایی باشه که واقعاً میتونه چیزی دربارهی شخصیت آدم بگه. اینکه بتوانی از میان هزاران امکان، یک امکان را انتخاب کنی و بعد آگاهانه از بقیه بگذری، برای من امروز معنای خیلی بیشتری از این دارد که بخواهی ثابت کنی چند نفر میتوانند تو را بخواهند.
انگار قبلاً ارزش را در «تعداد انتخابها» میدیدم و امروز بیشتر در «ارزش یک انتخاب» میبینم.
شاید به همین دلیل نگاهم به جذابیت جنسی و Male Gaze هم تغییر کرده. یکی دو سال پیش شاید اگر یک بازیگر زن صرفاً با تکیه بر جذابیت جنسی یا ظاهری نمایش داده میشد، خیلی راحت جذبش میشدم. اصلاً شاید به این فکر نمیکردم که چرا این تصویر جذاب است، چه چیزی در آن باعث جذب شدن من شده و آیا واقعاً چیزی فراتر از تحریک غریزه وجود دارد یا نه.
اما امروز انگار چشمم از این تصاویر سیر شده.
نه به این معنا که دیگر زیبایی را نمیبینم یا نمیتوانم کسی را زیبا بدانم. مسئله این است که زیبایی دیگر برایم «کافی» نیست.
قبلاً شاید زیبایی میتوانست مقصد باشد؛ امروز بیشتر شبیه نقطهی شروع است.
چیزی ممکن است زیبا باشد، اما من دیگر نمیتوانم صرفاً به خاطر زیبایی برایش ارزش قائل شوم. چیزی ممکن است از نظر ظاهری جذاب باشد، اما اگر پشت آن هیچ شخصیت، معنا، اخلاق یا عمقی وجود نداشته باشد، خیلی زود برایم تهی میشود. انگار ذهنم دیگر نمیتواند فقط در سطح ظاهر متوقف شود و مجبور است بپرسد: «خب، بعدش چی؟»
شاید این همان تغییری باشد که با بزرگتر شدن اتفاق میافتد؛ اینکه چیزهایی که زمانی تمام جهان به نظر میرسیدند، کمکم تبدیل به بخش کوچکی از جهان میشوند.
وقتی نوجوانتری، میل خیلی قدرتمند است. خیلی از تصمیمهایت را میل تعیین میکند؛ چیزی را میبینی، میخواهی، به دستش میآوری و همین چرخه برایت کافی است. اما با گذشت زمان، شاید آدم کمکم متوجه میشود که هر چیزی که میخواهد، الزاماً ارزش خواستن ندارد.
و برای من، شاید مهمترین تغییر همین بوده.
دیگر هر چیزی که بتواند مرا جذب کند، لزوماً ارزشمند نیست.
دیگر هر چیزی که زیباست، لزوماً خوب نیست.
دیگر هر چیزی که میل ایجاد میکند، لزوماً معنا ندارد.
و شاید حتی مهمتر از همه، دیگر هر چیزی که میتوانم به دست بیاورم، لزوماً چیزی نیست که باید بخواهم.
به نظرم انسان در یک مرحلهای از زندگی شروع میکند به جدا کردن «میل» از «ارزش». میفهمد که اینکه چیزی را میخواهی، فقط دربارهی آن چیز نیست؛ دربارهی خودت هم هست. باید از خودت بپرسی چرا میخواهی؟ این خواستن از کجا آمده؟ آیا واقعاً متعلق به خود توست، یا چیزی است که سالها به تو گفتهاند باید بخواهی؟
شاید بخشی از بزرگ شدن همین باشد که آدم شروع کند به بازپس گرفتن خواستههایش از چیزهایی که به او یاد دادهاند باید بخواهد.
Post #29062
357
Forwarded from The Home
- ❤ 6
- 👍 1