نگاه حیاط می کنم .پاییز داره کم کم میشینه به درخت های گیلاس ..به خودم که میام ایستاده کنارم ! دست هاش رو حایل می کنه اطرافم ،آغوش گرم می سازه برام .
می گه :هوا دزد شده ! سرما می خوری ها !به چی زل زدی باز ؟!
می گم :به رؤیای تو ! به یه پاییز گرم و زرد !
می خنده !می گه :حرفی بزن که قبولش کنم ! تو من رو فراموش کردی ! قرار بر همین بود ! تو نمی تونی به رؤیای کسی که نیست چشم بدوزی !
می گم :قرار این بود که خاطره ها رو فراموش کنیم ! من از محالات گذشتم ! از رؤیای با تو بودن ! به چیزی خیره شدم که دوست داشتم یه روزی ببینم!
قفل دست هات رو باز کن ! یخ آغوشت ،جونم رو آتیش زده !!
می دونم که اینجا نیستی !
و من منتظرت نبودم !
اگه خیس چشمم مال سردی هواست ! هوا برت نداره !! باز کن دستت رو ..
دست هاش رو باز می کنه !
رد عطرش روی پوستم لغزیده !
بغض میشه گلوم وقتی بهش فکر می کنم !
صورتم خیس بارون شده !
نگاه آسمون می کنم ! یه آفتاب پاییزی کمرنگ ! ابری نیست !
اما دلم ..
حس می کنم زل زده بهم !
زیر لب می خونه «
سیری ز دیدن تو ندارد نگاه من
چون قحط دیدهای که به نعمت رسیده است.!»
دلم می ریزه دوباره با شنیدن صداش !
دلم میخواد بهش بگم «به جز این گنه ندانم که محب و مهربانم !»
ولی با خودم میگم باید یکم مغرور تر باشم پس با تلخی بهش می گم «من از عالم تو را تنها گزیدم !!! »
دلش بارون میشه ! میگه به خدا که روا نداشتم غمگین بشی !
قشنگ حرف می زنه ! می خوام باورش کنم !
دلم به رحم میاد ..می دوم سمتش !
ابر میشه ! میره توی هوا !!
نگاهم معلق می مونه !
پاییز شده ! پاییز سختی شده !
#آرزويزدانى_ر_ه_ا
#داستان_کوتاه
#پاییز_نباش_عزیز_من
Post #181261
70
- ❤ 3