کینگستون چون یه کم حالش خوب نبود، روی مبل دراز کشید و خوابش برد.
لئو که کنارش نشسته بود و کتاب میخوند، دید کینگستون بدون اینکه چیزی روش بندازه خوابیده، پس یه پتو روش انداخت.
همون موقع کینگستون یه لحظه بیدار شد و لئو گفت: «فکر کنم همون لحظه خودمم به تو نیاز داشتم.»
بعد لئو از کینگستون پرسید که میتونه کنارش بخوابه یا نه.
در نتیجه، هردوشون روی مبل کنار هم خوابیدن و میگفتن اونقدر طولانی خوابیدن که حتی متوجه نشدن چقدر خوابشون برده... 😭
ناز نازیا قشنگ😍😭😂