هر بار که فکر میکنم دیگه یاد گرفتم
بدون تو ادامه دادن..
شب میشه و هیچ زوری برای پنهان کردن تاریکی ها برام نمیمونه
چون کل روز داشتم زور میزدم اونا رو گوشه نور امید پنهان کنم.
ولی شبا هیچ نوری نیست، و تو دقیقا نور امید تاریکی های من بودی.
تاریکی ها رو دوست داشتم
چون تورو اونجا پیدا میکردم؛
بی محابا توی تاریکی قدم میزاشتم
چون تو نورم بودی، چون ته اون تاریکی تو منتظرم بودی.
و من الان توی قلب ویران این تاریکی گم شدم.
من وسط اون تاریکی گمت کردم
حالا نه میتونم تورو پیدا کنم
نه راه برگشت به خونه
Post #1611
18