تو اتاقم تنها نشستم، غمگینتر از همیشه…
سکوت همهجا رو گرفته و تنها چیزی که میشنوم، صدای فکرهاییه که دست از سرم برنمیدارن. گاهی آدم انقدر خسته میشه که حتی حوصلهی حرف زدن هم نداره؛ نه دلش میخواد چیزی توضیح بده، نه میتونه بگه توی دلش چی میگذره. فقط میشینه یه گوشه و به نقطهای خیره میشه، انگار منتظره یه اتفاق بیفته و حال دلش رو عوض کنه…
عجیبه، نه؟ آدم میتونه بین کلی آدم باشه و باز احساس تنهایی کنه. میتونه بخنده، شوخی کنه، بگه خوبم، اما وقتی شب میشه و همهچی آروم میگیره، تازه میفهمه چقدر حرف توی دلش مونده. چقدر چیزها رو نگفته، چقدر بغضهاشو قورت داده و چقدر وقتها فقط به خاطر اینکه کسی نپرسه «چی شده؟» وانمود کرده که هیچ اتفاقی نیفتاده.
امشب هم مثل خیلی از شبهای دیگه، اتاقم پر از سکوت شده. دلم یه آرامش واقعی میخواد؛ یه حال خوب ساده، یه لبخند از ته دل، یه نفر که بدون توضیح دادن بفهمه حالم خوب نیست. کسی که لازم نباشه براش نقش آدم قوی رو بازی کنم. کسی که کنارم باشه و بهم یادآوری کنه که قرار نیست همیشه همهچیز رو تنهایی تحمل کنم.
گاهی دلم برای خودم تنگ میشه؛ برای اون روزهایی که از چیزهای کوچیک خوشحال میشدم، برای خندههایی که از ته دل بودن و برای وقتهایی که شب رو با هزار تا فکر تموم نمیکردم. نمیدونم از کی اینقدر ساکت شدم، از کی یاد گرفتم حرفهامو توی دلم نگه دارم و از کی به جای گفتن ناراحتیهام، فقط گفتم «چیزی نیست».
گاهی فقط دلم میخواد همهچی رو فراموش کنم، چشمامو ببندم و برای چند لحظه از این همه فکر دور بشم… کاش یکی میفهمید پشت این سکوت طولانی، چقدر حرف نگفته مونده. کاش میشد بدون اینکه چیزی بگم، یکی بفهمه دلم گرفته و فقط با بودنش آرومم کنه.
ولی شاید یه روز همهچی آرومتر بشه. شاید یه شب برسه که توی همین اتاق بشینم و به جای فکرهای سنگین، به روزهای قشنگ آینده فکر کنم. شاید دوباره بتونم از ته دل بخندم و بدون اینکه چیزی رو پنهون کنم، بگم حالم خوبه.
تا اون روز، با تمام خستگیهام ادامه میدم؛ نه چون همیشه قویام، بلکه چون هنوز ته دلم امید دارم که روزهای بهتر هم از راه میرسن…
قَلمکلماتِ بیصدا🍂