من از آن آدمهایی نیستم که همیشه ناراحتاند؛
فقط بعضی شبها، وقتی همهچیز ساکت میشود، یادم میافتد چقدر چیزها در من عوض شدهاند.
یک زمانی برای هر اتفاق کوچکی ذوق داشتم. برای یک پیام، یک تماس، یک قرار ساده، حتی برای حرف زدن با کسی که دوستش داشتم. اما حالا گاهی گوشیام ساعتها کنارم میماند و حتی حوصله ندارم ببینم چه کسی نوشته است.
نه اینکه دیگر هیچکس را دوست نداشته باشم؛
فقط دیگر مثل قبل، به ماندن آدمها مطمئن نیستم.
عجیب است که بعضی آدمها بدون اینکه بدانند، بخشی از تو را با خودشان میبرند. بعد از رفتنشان، هنوز همان آدم قبلی هستی، همان صورت، همان اسم، همان زندگی... اما چیزی درونت دیگر سر جای خودش نیست.
گاهی دلم میخواهد برگردم به روزی که هنوز نمیدانستم قرار است چه چیزی را از دست بدهم. نه برای تغییر دادن اتفاقات؛ فقط برای اینکه چند دقیقه بیشتر، همان آدم بیخبر و خوشحال باشم.
بدترین حس، دلتنگی نیست.
بدترین حس این است که بدانی اگر برگردد، دیگر نمیتوانی مثل قبل باشی. چون چیزهایی دیدهای، حرفهایی شنیدهای و سکوتهایی را تجربه کردهای که دیگر نمیشود ندیدهشان گرفت.
برای بعضی آدمها گریه نمیکنیم؛
فقط کمحرفتر میشویم.
کمتر توضیح میدهیم.
کمتر اعتماد میکنیم.
و یک روز متوجه میشویم چیزی که زمانی تمام دنیایمان بود، تبدیل شده به یک خاطره که فقط گاهی شبها سراغمان میآید.
من هنوز بعضی خاطرهها را دوست دارم، حتی اگر پایانشان را دوست نداشته باشم.
هنوز بعضی حرفها را به یاد میآورم، حتی اگر دیگر هیچوقت تکرار نشوند.
شاید بزرگ شدن همین باشد؛
اینکه یاد بگیری بعضی چیزها را نمیتوانی نگه داری، بعضی آدمها را نمیتوانی برگردانی و بعضی سؤالها هیچوقت جواب نمیگیرند.
فقط میمانی و خودت...
و آرامآرام یاد میگیری با تمام چیزهایی که دیگر نیستند، باز هم زندگی کنی.
نه چون فراموششان کردهای؛
چون بالاخره فهمیدهای که زندگی، حتی با جای خالی بعضی آدمها، ادامه پیدا میکند.
قَلمکلماتِ بیصدا🍂