گوشهی اتاق نشستهام...
همان جایی که شبها بیشتر از همیشه خودم میشوم.
چراغ خاموش است و فقط نور کمرنگی از پنجره روی دیوار افتاده.
ساعت آرام جلو میرود و من به چیزهایی فکر میکنم که قرار بود جور دیگری باشند...
به آدمهایی که قرار بود بمانند،
به حرفهایی که هیچوقت گفته نشدند،
و به خاطراتی که هنوز با گذشت زمان، از ذهنم نرفتهاند.
گوشی کنار دستم است، اما دیگر منتظر هیچ پیامی نیستم.
گاهی فقط صفحهاش را روشن میکنم و دوباره خاموشش میکنم؛
انگار هنوز گوشهای از دلم منتظر چیزی است که خودم هم نمیدانم چیست.
عجیب است...
آدم گاهی وسط شلوغی هم تنهاست،
و گاهی یک اتاق ساکت، تمام حرفهایی را که نمیتواند به کسی بگوید، از او بیرون میکشد.
بعضی آدمها فقط برای یک فصل از زندگیمان میآیند.
نه برای همیشه...
و سختترین قسمت، پذیرفتن همین رفتنهاست.
حالا من ماندهام و یک اتاق ساکت،
یک عالمه خاطره،
و فکرهایی که فقط شبها جرئت برگشتن پیدا میکنند.
شاید فردا همهچیز کمی بهتر باشد...
شاید هم نه.
اما فعلاً همینجا میمانم،
گوشهی اتاق،
تا این شب هم مثل تمام شبهای قبل بگذرد.
قَلمکلماتِ بیصدا🍂