بعد از یه سشن طولانی با ایجنتهای کدنویسی، اون حس مزخرف Brain Fog اومد سراغم... کدها کار میکردن، تیکِ تسکها خورده بود، ولی انگار من هیچ کاره بودم. ویکی بویکیس توی پست جدیدش قشنگ دست گذاشته روی همین درد؛ اینکه UX ابزارهای جنریتی مثل Slot Machine شده... اهرم رو میکشی (پرامپت میدی)، جایزه (کد) رو میگیری. این پروسه دقیقاً برعکسِ چیزیه که برای موندگاری مهارت توی مغز لازمه. حافظهی Working Memory ما برای اینکه بتونه دیتا رو سنتز کنه، نیاز به کلنجار رفتن داره، ولی LLMها این مرحله رو کلاً حذف میکنن.
واقعیت اینه که داریم سرعتِ کوتاهمدت رو با عمقِ بلندمدت معامله میکنیم... برای اینکه کنترل اوضاع از دستم خارج نشه، یه سری اصطکاک تعمدی یا همون Friction به کارم اضافه کردم. مثلاً تا ۲۰ دقیقهی اولِ هر چالش، حق ندارم سراغ مدل برم. باید مغزم خودش راهها رو امتحان کنه. یا اینکه اول خودم کد رو کثیف و ابتدایی میزنم، بعد از مدل میخوام ریویو کنه و خط به خط با هم جلو بریم. اینطوری منم که دارم تغییرات رو دستی اعمال میکنم، نه یه اسکریپت که بیاد و فایل رو اوررایت کنه.
تجربهی دیگهم اینه که به جای خواستنِ راه حل نهایی، مدام ازش سوال میپرسم... مثلاً فلان تیکهی کد چرا اینطوری نوشته شده؟ یا بگرد PRهای مشابه توی ریپوهای بزرگ برام پیدا کن. حتی گاهی مجبورش میکنم دو تا رویکرد کاملاً متفاوت رو پیاده کنه و بعد خودش رو نقد کنه. تهش حرف حساب اینه: ما باید بیشتر از مدل خسته بشیم. اگه بعدِ کد زدن سرحالی و مغزت داغ نکرده، یعنی احتمالاً فقط یه اپراتورِ ساده بودی و دانشِ واقعی به لایههای عمیق ذهنت نفوذ نکرده. نباید بذاریم Foundation Modelها جایگزینِ فونداسیونِ ذهنی خودمون بشن.
https://vickiboykis.com/2026/05/28/we-should-be-more-tired-than-the-model/
🛠 Join @LLMEngineers Community
Post #391
2.1K