Post #1703
93
Forwarded from سهم من از جهان
بعضی وقتها به خودِ چند سال پیش فکر میکنم. به اون آدمی که فکر میکرد توی سن الانش دیگه همهچیز مشخص شده. فکر میکرد میدونه کجا زندگی میکنه، چه کاری داره، با چه آدمهایی رفتوآمد میکنه و زندگیش قراره چه شکلی باشه. بعد به زندگی الانم نگاه میکنم و میبینم خیلی از چیزهایی که یک زمانی برام بدیهی به نظر میرسیدن، اصلاً اتفاق نیفتادن. حالا نه اینکه لزوماً زندگی بدی شده باشه. اتفاقاً یه جاهایی بهتر از چیزی شده که فکر میکردم. ولی با این حال، دلم برای آدمی که شاید میشدم اگر فلان تصمیم رو میگرفتم، تنگ میشه. برای شهری که اگه همون موقع میرفتم، شاید الان خونهم اونجا بود. برای کاری که اگر یه کم زودتر جدیش میگرفتم، شاید امروز بخش اصلی زندگیم بود. آدم چطور میتونه دلتنگ چیزی باشه که هیچوقت تجربهش نکرده؟ جوابش رو هم حدس میزنم. چون بعضی چیزها رو از دست نمیدیم؛ فقط یک روز میفهمیم دیگه قرار نیست به همون شکل اتفاق بیفتن.