#section70
• موهای بلندش رو کاملاً جمع کرده بود،میکاپِ کاملاً ملایم و مرتبی روی صورت داشت و استایلش از هر زمانی بیشتر رسمی به نظر میرسید،طوری که ظاهرش رو کاملاً جدی نشان میداد!
از شبِ قبل تا به امروز و این ساعت،مدام در حالِ فکر کردن دربارهی موضوعِ دیوید میلر و پیشنهادش برای این شام بود!
بارها تصمیم گرفت با یانگ و الکس تماس بگیره و در لحظهی آخر منصرف شد،برای صرفِ ناهار و صبحانه به سالنِ غذاخوری نرفت و به نیل هم جوابی شفاف نداد!
تا اینکه ساعتی قبل با جدیت تصمیم گرفت تا به این شام بره و برای همیشه این موضوع رو خاتمه بده،به هیچ وجه نمیخواست خودش و یا اطرافیانش بارِ دیگه درگیرِ مزاحمتهای اون مردِ مرموز بشن!
یقهی کتش رو بارِ دیگه مرتب میکنه و با برداشتنِ کیف و موبایلش از اتاق خارج میشه!
ماریلا درحالِ پایین اومدن از پلههای طبقهی بالاتر بود،سینیای از لیوانهای خالیشدهی کوکتل رو به دست داشت و تا زمانِ رسیدن کنارِ لیسا متوجهِ حضورش نشد!
لیسا با لبخند بهش خیره شده و با اشاره کردن به سمتِ سینی،اون زن رو خطاب قرار میده:اینهمه کوکتل رو کی نوشیده؟!
زن با مهربانی لبخند زده و با نگاه دوختن به سمتِ راهپله جواب میده:اون بچههای شیطون،دارن بیلیارد بازی میکنن و طبقِ معمول عاشقِ نوشیدن در حینِ بازیان!
منظورِ ماریلا از اون بچههای شیطون،عموزاده و عمهزادههاش بود،کاملاً واضح بود!
ماریلا سریعاً ادامه میده:میخوای برای توام چیزی بیارم عزیزدلم؟تو امروز وعدهی کاملی مصرف نکردی،بدنت احتمالاً به انرژی نیاز داره،بگو که چی آماده کنم؟،سریعاً انجامش میدم!
به شانهی اون زنِ زیادی مهربان دست میکشه و با لبخند جواب میده:مچکرم عزیزم،من یک قرارِ شام دارم!
زن سر تکان میده و زمانی که میخواد از حضورش مرخص بشه،لیسا با به خاطر آوردنِ موضوعی سریعاً سؤالی که در ذهنش بود رو بیان میکنه:نیل هم اونجاست؟توی سالنِ بیلیارد!
تمامِ قصر از وصلتِ اونها خبر داشتن،ماریلا با لبخندی که منظوری متفاوت با لبخندِ قبلترش داشت سر تکان داده و جواب میده:بله،همگی اونجا هستن!
لیسا بدونِ اتلافِ وقت به سمتِ طبقهی بالاتر گام برمیداره،قبل از رفتن باید با نیل صحبت میکرد و البته که نمیخواست دیر به اون قرارِ شام برسه!
پلههارو که بالا میره،صدای همهمهی جوانترهارو از سمتِ سالنِ بیلیارد میشنوه،تمامِ پسرها و سندرا و سامر هم اونجا بودن،چند نفر درحالِ نوشیدن و گپ زدن،و مابقی درحالِ بازی کردن و کُری خواندن برای همدیگه!
بیتوجه به اون احمقهای کوچک نگاهش رو برای پیدا کردنِ نیل درونِ سالن چرخانده و اون رو درحالی که لیوانِ نوشیدنی رو به دست داشت و به بازیِ تیموتی و برایان خیره بود پیدا میکنه!
جلوتر میره و با ایستادن مقابلِ چهارچوبِ درِ سالن،قبل از جلبِ توجهِ دیگران،با صدایی رسا مردِ جوان رو خطاب قرار میده:نیل..میشه چند لحظه بیای؟!
بازی متوقف شده و نگاهِ تمامیِ اون جمع به سمتش برمیگرده،سامر قبل از بقیهی اونها با خوشرویی اون رو خطاب قرار میده:لیسا،توام بیا و توی نوشیدن مارو همراهی کن،یک گپِ عالی میانِ عمهزادهها و عموزادهها!
محترمانه تشکر کرده و پیشنهادِ دخترعموش رو رد میکنه:مچکرم سامر،باید به یک قرارِ مهم برسم!
نیل جلوتر میاد،مقابلش که میایسته لیسا لب میزنه:میتونم چند لحظه باهات صحبت کنم؟!
نیل سریعاً متوجه میشه و با خروج از سالن جواب میده:به کتابخانه بریم،اونجا خلوت و ساکته!
دستِ مرد رو گرفته و مانعِ فاصله گرفتنش میشه،با لبخند جواب میده:صحبتم کوتاهه،نیازی نیست..
نیل در سکوت منتظر میمونه تا صحبتهاش رو بشنوه،ترهای نازک از موهاش رو پشتِ گوش زده و جواب میده:دارم به یک شامِ کاری میرم،خیلی زود تموم میشه..شاید یک ساعتِ دیگه،میتونی اونموقع دنبالم بیای؟!
مردِ جوان بی تردید و معطلی جواب میده:البته،فقط بهم بگو که کجا باید بیام!
به ساعتش نگاه میکنه،باید میرفت،به سرعت دور میشه و قبل از رسیدن به پلهها با صدایی رسا جوابِ مرد رو میده:برات لوکیشن رو ارسال میکنم!
دور میشه،نگاهِ نیل حتی ردِ گامهاش رو در آخرین لحظه دنبال میکنه،و به این فکر میکنه که ای کاش فرصت داشت که دربارهی ظاهرِ فوقالعاده جذابِ امشبش تعریفی بیان کنه!
مهم نبود که چه اتفاقی در آینده میافته،موضوع این بود که اطمینان داشت که در آینده هم هرگز از انتخابِ اون دختر به عنوانِ همسرِ آیندهاش پشیمان و منصرف نخواهد شد،و شاید روزی از خدا میخواست که لیسا هم همین نظر و احساس رو داشته باشه...!
@lili_zone
Post #34571
513
𝙇𝙄𝙇𝙄𝙕𝙊𝙉𝙀ᴸᵃ ᵈⁱᵛᵃ #section69 • پیرمردی که تا اون لحظه از پشتِ پیشخوان نگاهِ کنجکاو و متفکرش رو به سمتِ میزِ اونها دوخته بود،با کمی تعلل جلوتر آمده و مقابلِ هردوی اونها میایسته! لیسا با وجودِ چروکهای زیادی که به چهرهی جورج اضافه شده بودن،و اون موهای سراسر سفید شده،و عینکِ…
- ❤ 7
- ❤🔥 1
- 💋 1