#section68
• گارسون که پسرِ بسیار جوانی بود،ظرفهای بستنی با اون اسکوپهای هوسانگیز رو روی میز قرار میده،بستنیِ موردعلاقهاش،بعد از گذشتِ چندین سال!
به خاطر داشت که آخرین بار چه زمانی طعمِ بینظیرش رو چشیده بود،آخرین روزِ اقامتش در لندن..
روزِ تولدِ تایلا،هیچکس اون رو توی قصر نمیخواست،اما لیسا از اینکه قرار بود برای اولین بار با مادرش دیدار داشته باشه شاد بود!
اون فکر میکرد که مادرش برعکسِ تمامیِ اعضای اون قصرِ نفرین شده،خوشقلب و بسیار دوستداشتنیه،اون رو دوست داره و اونها میتونن یک زندگیِ نو و عالی رو در کنارِ هم داشته باشن!
همینطور هم بود،اطرافیانِ لاوان تا آخرین لحظه قسم میخوردن که زنی به پاکی و خوشقلبیِ اون ندیدن،دردناکترین و شاید اثرگذارترین بخش این بود که مادرش هم در انتظارِ اون بود،مادرش هم هرگز اون رو فراموش نکرده بود،با اینکه هرگز نتونست دخترش رو ببینه،اون رو لمس و نوازش کنه،اما عطشِ مادرانهاش تا آخرین لحظهی نفس کشیدن در انتظارِ دخترش احساس شد!
تمامِ اینها از حقایق غیرقابلِ انکار بودن،اما اگر دامیان اجازه میداد،اگر فرصتِ یک زندگی گرفته نمیشد،و اگر اونها بیشتر زمان داشتن..
اجازهی جمع شدنِ شوریِ اشک در چشمهاش رو نمیده،اینجا،توی این مکانِ عمومی و مقابلِ مردی از نسلِ دامیان زمانش نبود!
پرکهای نارگیل روی شکلاتیِ خوشرنگ و هوسانگیزِ اسکوپهای بستنی عجیب به چشم میاومدن!
یک تصویر و طعمِ خاطرهانگیز..
Flashback(2017)
• جورج درحالِ باز کردنِ مغازهی کوچک و دلنشینش برای شیفتِ دومِ کاری بود،از پشتِ شیشههای دودیرنگ سریعاً متوجهِ این تصویرِ آشنا میشه و از راننده میخواد که ماشین رو متوقف کنه!
از ماشین پیاده میشه،جز چند سِنتِ ناچیز پولی با خودش نداشت،یک طردشدهی واقعی اما شاد!
جورج سریعاً متوجهِ ورودِ اولین مشتریش میشه،با دیدنِ لیسا لبخند زده و در حینِ برداشتنِ یک ظرف خوشآمدگویی میکنه:روزبخیر لیزا،خوش اومدی،امروز هم از همون بستنیِ همیشگی میخوای؟
مؤدبانه سر تکان داده و جواب میده:بله لطفاً،اما سعی کن این بار پرکهای نارگیل رو اضافهتر کنی!
مردِ میانسال لبخندی زده و با اشارهی سر تأیید میکنه!
در حینِ قرار دادنِ اسکوپهای بستنیِ شکلاتی درونِ ظرف متوجه توقفِ ماشینِ خاندانِ دامیان مقابلِ مغازهاش میشه،احتمال میداد که لیسارو تا اینجا رسانده و حالا منتظرِ اونه!
به سمتِ قوطیِ پرکهای نارگیل که قدم برمیداره خطاب به دخترِ جوان سؤال میپرسه:تنها اومدی؟چطور اجازه دادن تنها تا مرکزِ شهر بیای؟!
لبخندش دو منظوره بود،از سمتی کمی غمگین و گرفته به نظر میرسید،و از سمتی نشاندهندهی یک امید بود،یک امیدِ بزرگ که جورج دربارهی منبعش بسیار کنجکاو بود!
لیسا دستش رو زیرِ چانهاش مشت کرده و با تکیه دادن به پیشخوان،همراه با لبخندی که از بدوِ ورود روی لبهاش بود جواب میده:بهتره بگی که تنهایی دارم میرم..
نگاهِ کنجکاو و مشکوکِ جورج به سمتش جلب شده و اون مرد تا لحظاتی از کار دست میکشه!
لیسا با هیجان ادامه میده:من دارم از لندن میرم،و احتمالاً این آخرین باریه که میتونم از بستنیهای خوشمزهات بخورم،واقعاً دلم براش تنگ میشه!
ظرفِ بستنی مقابلش قرار میگیره،لیسا با نگاه چرخاندن به اطراف لب میزنه:میشه لطفاً بهم قاشق بدی؟!
جورج در حینِ قدم برداشتن به سمتِ کشوی قاشقها دوباره سؤال میپرسه:خب،خانمِ جوان،نگفتی که مقصدت کجاست و داری کجا میری که نمیتونی دیگه از بستنیهای خوشمزهام بچشی!
لیسا نفسِ آسودهاش رو بیرون فرستاده و در حینی که با نوکِ کوچکِ ناخنش یکی از پرکهای نارگیل رو به آرومی حرکت میداد جواب میده:دارم میرم تایلند،پیشِ مادرم،از این به بعد قراره اونجا و پیشِ اون زندگی کنم!
دستهای جورج برای لحظاتی متوقف میشن،زمانی که لیسا دوباره درخواستِ قاشق میکنه،به سختی یکی از قاشقهارو برداشته و بارِ دیگه به سمتِ پیشخوان حرکت میکنه!
اون دختر به قدری هیجانزده بود که حتی به چهرهی ماتماندهی جورج هم توجهی نکرد،بستنیش رو برداشت و زمانی که خواست مبلغش رو حساب کنه و تنها پولِ باقی مانده درونِ جیبش رو به عنوانِ هزینهی بستنی پرداخت کنه،جورج سریعاً مانع شد:نه لطفاً،بذار این بستنی رو مهمونِ من باشی،این آخرین کاریِ که میتونم برات انجام بدم!
لبخندش عمق گرفته و با شادیِ بیشتر تشکر میکنه:بستنیهات خوشمزهترین بستنیهای لندنه،به امیدِ دیدار و وقت بخیر مهربونترین بستنیفروشِ لندن و انگلیس!
زمانی که لیسا از مغازه خارج میشه،چشمهای ماتِ جورج همچنان به اون سمت خیره هستن،باورنکردنی بود،دامیانیها تا این حد پیش رفته بودن؟!
اون دختر داشت با این میزان از امید و هیجان به دیدارِ مادرش میرفت،اما جورج همین دیروز صبح خبرِ مرگِ مادرش رو از عموی کوچکش شنیده بود...!
@lili_zone
Post #34492
381
𝙇𝙄𝙇𝙄𝙕𝙊𝙉𝙀ᴸᵃ ᵈⁱᵛᵃ #section67 • با بستنِ درِ اتاق به سرعت گلهارو گوشهای از تخت رها کرده و به سمتِ موبایلش حرکت میکنه! تصمیم داشت اول با یانگ یا الکس تماس برقرار کنه،اما با گذشتِ چند ثانیهی اول،قبل از لمسِ نامِ مخاطب،از تصمیمش منصرف شد،یانگ اگر متوجهِ این موضوع میشد با…
- ❤ 4
- 🤩 1
- 🍓 1
- 💋 1