#section65
• جعبهها روی میز قرار میگیرن،شمشهای براق بعد از باز شدنِ درِ جعبه در دیدرس قرار میگیرن،مایک میخنده،اما سرگروهشون کاملاً خونسرد و دقیقه،مثلِ همیشه!
با ریتمی خاص روی شمشها دست میکشه و بعد خطاب به ویلیام لب میزنه:بگو شمشهای اصلی رو بیارن!
زمزمهی ویلیام قبل از حرکتش به سمتِ در شنیده میشه:fuck!
همه از دقتِ فراتر از تظاهرِ اون مرد آگاه بودن،مایک به شانهی دوستش ضربه میزنه و با اشاره به مردی که با دقت همچنان خیرهی شمشهای طلا بود لب میزنه:به نظرت نباید به جای یه خلافکار نابغه میشد؟!
جک میخنده،در حینِ فاصله گرفتن سر تکان داده و لب میزنه:همین الانشم یه نابغهاست،اما نابغهای که دنیا اون رو نمیخواد!
ویلیام وارد میشه،دو مردِ پشتِ سرش جعبهی کوچکتر رو کنارِ جعبهی اول مقابلِ ماریو قرار میدن،این بار لبخند میزنه،اما بسیار کمرنگ!
ویلیام با حالتی متفکر سؤال میپرسه:اونقدری تمیز ساخته شدن که همهی ما توی تشخصیشون به اشتباه افتادیم،مایک قبلاً شاگردِ یک طلا فروش بوده!
مایک با اخم رو برگردانده و خیره به کمسنترین عضوِ گروه طبقِ معمول بیملایمت جواب میده:هی..جوری صحبت نکن که انگار پدربزرگم یه معدنِ طلای بزرگ برام به ارث گذاشته!
جک و ویلیام میخندن،ویلیام در حینِ دور شدن براش دست تکان داده و جواب میده:اگه اینطور بود الان هیچکدوممون اینجا نبودیم!
زمانی که رئیسشون با اون لحجهی ایتالیاییِ غلیظ و جذاب زمزمه سر میده،برای لحظاتی درونِ سالنِ بزرگ سکوت ایجاد میشه:love it.
مایک جلوتر میاد و در حینِ بررسی کردنِ دوبارهی شمشها شروع به توضیح دادن میکنه:مقدارِ فلزات کاملاً دقیق و اندازهگیری شدهاست،اونقدر مرغوب و کامل ساخته شدن که میشه باهاشون یه کلاهبرداری بزرگ کرد،هرچند که تو باز هم با تشخیصشون غافلگیرمون کردی!
درِ جعبههارو همزمان با هم و به کمکِ دو دستش میبنده و خیره به چهرهی بزرگترین عضوِ باند پاسخگویی میکنه:آدمای زیادی مثلِ من توی این دنیا وجود دارن،اما به طورِ طبیعی هر انسانی فقط شانسِ آشنایی با یکی از اونهارو داره،البته اگر ۴۲ درصدِ شانسش بر ۵۸ درصدِ باقیمانده پیروز بشه!
صدای زنگِ تماسِ موبایلش به صحبتِ کوتاهشون پایان میده،دیدنِ اون شمارهی ناشناس براش خوشاینده،چرا که چند روز بود برای داشتنِ چنین تماسی لحظهشماری میکرد!
با گامهای بلند از سالن خارج میشه و گوشهایترین قسمتِ راهروی بزرگ رو برای صحبت کردن انتخاب میکنه!
آیکون رو لمس کرده و با لبخندی فریبنده لحنِ جذابش رو هنگامِ صحبت به رخ میکشه:عصربخیر خانمِ جوان!
برخلافِ انتظارش صدایی زنانه و آشنا که خشونتِ کلامش ظرافتِ صداش رو کاور میکرد به گوش میرسه:عصربخیر جنتلمنِ عوضی!
اسمش رو به خاطر داشت،میانِ یادداشتهای کاملِ ویلیام دربارهی لیسا،چندین بار این اسم تکرار شده بود،"یانگ!"
اون دخترِ جسور و دو رگه که شجاعت و جسارتِ الانش رو مدیونِ خشونت و جنجالهای خیابانهای متروکهی شیکاگو و فیلیپین بود!
لبِ پایینش رو به آرامی زیرِ دندانهاش برده و برای پاسخگویی چندلحظه مکث میکنه:اگه انتهای جملهات رو نمیشنیدم،فکر میکردم برای عذرخواهی تماس گرفتی!
یانگ اصلاً ملایم و صبور نیست،این کمبودِ ملایمت و صبر اما در رُک بودنِ کاملش جبران شده:از لیسا فاصله بگیر.
جملهاش کاملاً دستوریه،ماریو به این لحن عادت نداشت،اما همچنان جسارتِ یانگ رو ستایش میکرد!
با تمسخر پاسخگویی میکنه:تو مدیرِ روابطِ اون دختری؟!فکر میکردم فقط مدیربرنامه و دوستش باشی!
یانگ برعکسِ خودش،برای پاسخگویی هیچ تردید و مکثی نداره:من میتونم قاتلِ هر کسی باشم که اون رو آزار میده،این جواب برای سؤالاتت کافیه؟!
لبخندِ اون مرد رو نمیبینه،برای شنیدنِ جوابش هم صبور و کنجکاو نیست،پس قبل از اتمام دادنِ تماس،هشدارِ پایانیش رو با صراحت بیان میکنه:ازش دور بمون...!
@lili_zone
Post #34328
1.19K
𝙇𝙄𝙇𝙄𝙕𝙊𝙉𝙀ᴸᵃ ᵈⁱᵛᵃ #section64 • رزالین بارِ دیگه نوارِ متر رو دورِ کمرش پیچیده و زمزمهوار لب میزنه:باریکترین کمریه که تا حالا اندازه گرفتم! لیسا لبخند میزنه،یانگ روزنامهرو کنار گذاشته و به جای اون فنجانِ قهوهی ساده و کاملاً تلخش رو توی دست میگیره! همونطور که جلوی…
- ❤ 17
- 💋 2
- ❤🔥 1
- 🔥 1
- 🍓 1