بعد از ساعت ها کلنجار رفتن با الکل های توی بار بالاخره مجبور شد بیرون بیاد، هوا گرگ و میش شده بود،نسیم سرد گونه هاش رو آروم نوازش میکرد، ولی مستی پشت پلک هاش انگار قصد رها کردنش رو نداشت،و همینطور تلاطم ذهنش، افسردگی جوری گریبان گیرش شده که هیچ چیز نمیتونه نجاتش بده، حتی خودش.....چشم هاشو بست، شاید بهتره از اولین پل سقوط کنه؟! خیلی وقته خودش رو به مرگ محکوم کرده....پلک هاشو باز کرد، دوتا ماهی دور سرش میچرخن، توهمه یا واقعیت؟! خلسه عجیبی بود...وسوسه لمسشون باعث شد به سمتشون بره، آخرین چیزی بود که توی این دنیای پوچ جالب بنظر میومد، ماهیا انگار اون رو سمت یه جایی میکشن، جایی که یه شخص بلند قامت ایستاده.......
Post #3829
19
Forwarded from 色殇

"توهمِ آبیِ شیبویا"
- 🍓 3