زیانینجا آدمها را نه به جرم دزدی، نه به جرم دروغ، که گاهی فقط به جرم آنکه شبیه دیگران نیستند، به گوشهای از شهر تبعید میکنند، به دار میآویزند، میکشند و ریشهشان میسوزانند! موریس هیچکدامشان برای این خوک صفت ها ارزشی ندارند.
سلام دورادور من به شما، موسیو ژنه! اگر این نامه را به دست موریس رساندید از قول من هم به او بگویید، اینجا هم خبری از برگ های رقصان و پارچه های عریان در باد نیست، کمتر از آن نه، چای خانه ها باید بساط دارچین را فراهم می آوردند ،که آن هم از صدقه سری مفتش و داروغه یه لاقبا درش را تخته کردند! اما بگو که غمش نباشد،مگر من مرده باشم، روز آمدنش فرش زیر پایش زرد و خشکیده نباشد، بگو! بگویش که آمدن پاییز را ما با صدای پای او جشن میگیریم، و الا که همه روزه پای سیب های من تلخ و گس هستند! مگر آن روز موریس بیاید تا شکر شیرین شود، برگ ها خودشان را به زیرپایش فدا کنند و چای خانه ها چراغی برافروزند! خیالش نباشد اینجا هنوزم همان ماداگاسکار تتنهایی های من است.
راستی موریس! اگر دانتل فرانسوی گیرت آمد، یکی برای من کنار بگذار. از آن سفید ها، نه آن تورهای زرد و بیقوارهای که زن های این حوالی دور آستینشان مید وزند. میخواهم یک شب آذرماه، پرده را با دانتل ببندم و شمع را پشتش روشن کنم، ببینم شهر از پشت چشم هایمان چقدر پیداست؟ آنقدر کثیف است که این روزها من میبینم؟ با عشق تو همه چیز را زیباتر میکند؟ مثل دانتل سفید پاپیون شده روی همه چیز. راستی بگوییدش، امسال موهایم بلندتر شده. موریس همیشه میگفت پاییز به موهای بلند بیشتر میآید. نمیدانم چرا حالا یادم افتاد.
بگویید شهر هنوز بر همان مدار قدیم میچرخد، صبحها نانواها نان را از تنور بیرون میکشند و شبها داروغهها خبر آدم ها را از دهان مردم، البته با چوب و چماق! اینجا هرکس پنجرهای دارد، اما کمتر کسی پردهای برای خویشتن، چشم ها تا ته کوچه میروند و گوشها از دیوار هم میگذرند!
موسیو ژنه، شما چرا رنگتان پریده؟ چیزی میخواستید بگویید؟ نه، بگذارید بعدتر. هنوز از اینجا برای موریس نگفتهام.
بگویید که در این شهر، اگر دختری با دامن بلند از کوچه بگذرد، سه پیرزن برایش سرنوشت میدوزند و اگر پسری شبهنگام ساز بزند، پیش از آنکه آخرین نتش به پنجرهای برسد، در خانهای دیگر برایش توبه نوشتهاند. بگویید اینجا حتی باد هم باید بداند از کدام سمت بوزد، چه رسد به آدمی که دلش بخواهد برخلاف جهت شهر راه برود. و از حکومت چیزی نگویید! موریس را چه به این حرف ها؟ فقط بگویید مفتش ها هنوز در کوچهها پرسه میزنند و داروغهها چنان به قبای آدمها چشم دوختهاند که گویی هر چین لباس، سند جرمی ست که هنوز کشف نشده، حواسش باشد اگر آمد صباح پیدایش نشود! خون جگرش را میگیرند، شب بیاید از بام خانه.
موسیو ژنه، شما باز چیزی گفتید؟ صبر کنید. بگذارید این یکی را هم برایش بنویسم.
به موریس بگویید، اینجا آدمها را نه به جرم دزدی، نه به جرم دروغ، که گاهی فقط به جرم آنکه شبیه دیگران نیستند، به گوشهای از شهر تبعید میکنند، به دار میآویزند، میکشند و ریشهشان میسوزانند! موریس هیچکدامشان برای این خوک صفت ها ارزشی ندارند. اما غمش نباشد.من هنوز اینجا هستم. هنوز برایش پای سیب میپزم، هنوز دارچین را لای کاغذهای نامه میریزم، هنوز وقتی باد پرده را کنار میزند، خیال میکنم خودش آمده و پشت در ایستاده است.
موسیو ژنه؟ شما از اول میخواستید چه بگویید؟ چرا آن کاغذ را اینطور در مشت گرفتهاید؟ آه خدای من! پس برای همین آمده بودید.
سرانجام موسیو ژنه به حرف آمد، «میگویند صبح سهشنبه، پیش از آنکه بازار باز شود، موریس را بردهاند؛ چند مأمور حکومتی، با قبای خاکستری و چکمههایی که صدایشان زودتر از خودشان به کوچه میرسید. » جرمش چه بود؟ کسی نمیداند. « گفته اند، شورشی بود. » و بعد از آن واقعه، ماداگاسکار تنهایی، به کار خودش برگشته بود، نانوا نان پخت، داروغه از سر کوچه گذشت، چایخانه چراغش را روشن کرده و برگها، یکی یکی، بیآنکه بدانند برای چه کسی، بر زمین افتادند.
موسیو ژنه، حالا میتوانید حرف بزنید. من دیگر چیزی برای موریس ندارم که بگویم. جز اینکه اگر آن دانتل را پیدا کردید، نگهش دارید. شاید هنوز به کارِ یک پاییز دیگر بیاید. من همین جا هستم، باریک ترین کوچه در ماداگاسکار تنهایی.
عمیقاً از آدمهای بدفازی که انگار مأموریتشون اینه ذوق و امید آدم رو کور کنن بدم میاد. میگی میخوام ارشد بخونم: «که چی؟ یهسریها با مدرک دکترا هم به جایی نرسیدن.» میگی میخوام ازدواج کنم: «که چی؟» میگی میخوام تولد بگیرم، سفر برم، کاری رو که دوست دارم شروع کنم یا برای چیزی که برام مهمه پول خرج کنم: «دلت خوشه؟ آخرش که چی؟» عزیزم، میدونم اوضاع چطوره. لازم نیست هر بار که میخوام برای زندگیام ذوق کنم، بیای یادم بندازی دنیا جای مزخرفیه. اگه قرار باشه به خاطر اینکه «آخرش چی میشه؟» دست از زندگی کردن بکشیم، خب از همین الان دراز بکشیم و منتظر آخرش بمونیم.
بچه ها جدی یبس نباشید. فکر نکنید حالا ساکت بشنید یجا و دست نزنید یا به ماهایی که الکی میخندیم چپ چپ نگاه کنید، خفن عالم میشید. عجیب باشید. اسکل باشید. بخندید. کرینج باشید. آدمایی که فکر میکنن فلان کارو کردن، کرینجه، بشدت حوصله سر بر اند. هممون مشکلات داریم. خیلیم زیادن. ولی اگه قراره همیشه تو خودمون باشیم و به بدبختیامون فکر کنیم، پس کی قراره زندگی کنه؟ و کِی؟
آقا پسرای گلی که خیلی پررو تشریف دارین و میاید قسمت خانوما تو اتوبوس و رو صندلی مینشینید، و وقتی یه خانومی میاد بلند نمیشید، چی با خودتون فکر میکنید؟
How can I read @liia_archive without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for 𝖮︎𝗍𝗍𝗈𝖻︎𝗋𝖺𝗍𝖺^: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does 𝖮︎𝗍𝗍𝗈𝖻︎𝗋𝖺𝗍𝖺^ have?
𝖮︎𝗍𝗍𝗈𝖻︎𝗋𝖺𝗍𝖺^ (@liia_archive) has 108 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does 𝖮︎𝗍𝗍𝗈𝖻︎𝗋𝖺𝗍𝖺^ know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.