گویی روانم خواستار پذیرش این نیست که جانا، دیگر جانای من نیست. جانا، دیگر در خانهی من نیست.
او رفته است و تنها باقی ماندهی وجودش، بوی تنش است.
حال، با لبخندی متزلزل میروم، در ذهن تصاویری شکل میدهم که او آنجاست. منتظر، خندان و مثل همیشه زیبا.
وقتی در را میگشایم، صدای خندههایی در گوشم زنگ میزند. بوی تنش، مانند موجی، مرا در بر میگیرد.
او نرفته بود. اشتباه کرده بودم، او هنوز کنار من بود. او دیگر بوی خاکی را که خودم بر روی پیکرش ریخته بودم نمیداد.
اما...
اما قانونی بین ما نانوشته باقی مانده بود. من حرف میزنم، اما او جواب نمیدهد. من دست به سویش دراز میکنم، اما دستانم از اندام ظریفش عبور میکند.
از عالمان تا ساقیان گفتند دیوانهام، دیوانه! میگفتند روحی سرگردان را در خانهام پرورش میدهم، میگفتند از دیار باقی، مهمانی نصیبم شده است.
آیا به آنها گوش میدادم؟ خیر.
آیا حرفهایشان ارزشی داشت؟ خیر.
آیا آنچه را من میدیدم، آنها نیز میدیدند؟ باز هم خیر.
پس، کسانی که بوی خوش یار را تاکنون حس نکردند، از چه دیوانگیای دم میزنند؟
من مجنون و شیدای او بودم، هستم و خواهم بود. تا زمانی که او در خانهی من منتظر حضورم است و با لبخندی الهی نگاهم میکند، بگذار روزگار هر نامی که بخواهد بر روی من بنهد.
— پرستشگرِ بیفروغ