روزمرگی | ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
امروز اصلاً تمرکز ندارم. وقتی شروع میکنم به کتاب خواندن، ذهنم جای دیگری مشغول ساختن افکار ناامیدکننده است. درس میخوانم و یک لحظه به خودم میآیم و میبینم چند خط در دفترم نوشتهام، اما نوشتن آنها را به یاد نمیآورم. احتمالاً دوباره در حین درس خواندن شروع به فکر کردن کردهام.
از خودم میپرسم: «چی انقدر ذهنت را آشفته کرده؟» اما جوابی برای این سوال ندارم. شاید به این دلیل که ذهنم شده مثل یک دفتر خطخطی که هر یک از آن خطوط، یکی از هزاران فکری است که در سرم میچرخد.
چیزی بیشتر از همه مرا اذیت میکند—خواندن این افکار برام سخت شده. مثل وقتی که یکی از فاصلهٔ دور صحبت میکند و تنها چیزی که به گوش ما میرسد، یکسری کلمات گنگ و نامفهوم هستند.