روزمرگی | ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
امروز خیلی قشنگ گذشت. هیچ چیز اونطوری که برنامه ریخته بودیم پیش نرفت اما از امروز فقط کلی خاطرهٔ قشنگ باقی موند: از گم شدن توی انقلاب و پیدا نکردن کافهای که دنبالش بودیم گرفته تا ویتر عجیب غریب کافهای که با کلی بدبختی پیداش کردیم.
وقتی منتظر آماده شدن غذا بودیم، از دوستهای خیالی دوران بچگی و دنیایی که توش زندگی میکردن گفتم؛ خاطرات بچگی دوستهام رو شنیدم و از ته دل با اونها خندیدم.
صبح وقتی رفتم دوش بگیرم و آب قطع شد، وقتی که اومدم بیرون و دیدم کلوچهٔ مورد علاقهم و خشک شده و وقتی زودتر از همه رسیدم و نیم ساعت توی مترو منتظر نشسته بودم فکر نمیکردم امروز به قدری قشنگ تموم بشه که تمام اتفاقات بد رو بشوره ببره.
چنین روزهایی امیدم به زندگی رو بیشتر میکنه.
