روزمرگی | ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
یک روز «عادی» دیگه هم توی خاورمیانه گذشت.
ساعت ده صبح کلاس زبان ایتالیایی داشتم. با این حال که شب قبل رو از استرس (اینکه هر لحظه ممکنه یه صدای بلند بیاد و باید آماده باشم که از اتاقم— که کلی پنجره داره برم بیرون) توی خواب و بیداری گذرونده بودم، باز هم ساعت هشت صبح از خواب بیدار شدم. به خودم گفتم: «وانمود کن امروز هم یک روز عادی هست.» نمیدونم چرا همچین حرفی به خودم زدم، چون آخرین باری که یک روز عادی داشتم رو یادم نمیآد.
به هر حال، بعد از اون حرف برای خودم صبحانه آماده کردم، بعد از صبحانه مثل همیشه یک لیوان قهوه درست کردم، نشستم پای لپ تاپ و منتظر موندم تا کلاس شروع بشه.
وقتی کلاس شروع شد دیگه استاد مثل همیشه از ما نپرسید:
"Tutto bene? Avete dormito bene?!"
چون خودش جواب این سوالات رو میدونست.
کلاس امروز حتی یک غایب هم نداشت؛ انگار این شرایط برای همه عادی شده و فقط من نبودم که برای آروم کردن خودم میگفتم: «وانمود کن امروز هم یک روز عادی هست. اون نور توی آسمون فقط یک ستارهٔ دنبالهدار هست که به طرز عجیبی وسط روز دیده میشه!»
حداقل امروز با خوردن غذای مورد علاقهم به پایان رسید!




