یکی از پیچیدهترین بخشهای کار با روان اینه که خیلی وقتها نمیتونیم مثل پزشکی بگیم: «بذار یه عکس بگیریم ببینیم مشکل کجاست!»
مثلاً اگر استخوانی شکسته باشه، با رادیولوژی میتونیم شکستگی رو ببینیم؛ اگر بخوایم مشکلات داخلی رو بررسی کنیم، سونوگرافی و سیتیاسکن و آزمایشهای مختلف میتونن اطلاعات خیلی مهمی بهمون بدن. اما اگر کسی افسردگی، ADHD، وسواس یا اختلال اضطرابی داشته باشه، معمولاً یک MRI یا نوار مغزی وجود نداره که بشه با نگاه کردن بهش گفت: «بله، این فرد این اختلال رو داره.»
حتی با اینکه میدونیم اختلالات روانی با تغییرات و فرایندهای زیستی مغز ارتباط دارن، این تغییرات معمولاً به شکلی نیستن که یک تست پزشکی خاص بتونه تشخیص قطعی بده.
برای همین در روان، خودِ داستان فرد تبدیل به بخشی از «داده» میشه: اینکه چه علائمی داره، از کی شروع شدن، در چه موقعیتهایی ظاهر میشن، چقدر زندگی فرد رو مختل میکنن و آیا توضیح دیگری برای اون علائم وجود داره یا نه.
مثلاً دو نفر ممکنه هر دو بگن «من تمرکز ندارم»، اما یکی ADHD داشته باشه، یکی بهخاطر کمخوابی و استرس نتونه تمرکز کنه و دیگری افسردگی یا اضطراب داشته باشه. ظاهرِ علامت یکیه، ولی علت میتونه کاملاً متفاوت باشه.
همچنین همپوشانی اختلالات و علائم خیلی زیاد هست، یعنی یک نفر ممکنه همزمان دو اختلال رو داشته باشه و هر دو رو نداشته باشه!
درحالیکه در پزشکی میشه یک تشخیص نسبتا قطعی داد و بر اساس اون پروتکل درمانی چید، ولی در حوزهی روان معمولا تشخیص قطعیِ قطعی وجود نداره و پروتکل درمانی روی لبهی تیغ پیش میره در واقع؛ و خب همین باعث میشه این توصیههای عمومی که در فضای مجازی هست یک شمشیر دولبه باشه، چون حتی اگر دو نفر علائم کاملا مشابه داشته باشن دلیل نمیشه مشکل یا اختلال یکسانی داشته باشن که از یک روش درمانی برای جفتشون استفاده کنیم یا یک پیشنهاد رو به هر دو بدیم.
Life off-roading
Post #653
294
- ❤ 3
- 👍 1