#اندکی_تفکر
یکی از دوستانم تعریف میکرد:
"پدری داشتیم کاملا خودکامه و دیکتاتور، آنقدر که اجازه نمیداد از خانه خارج شویم، میگفت بیرون پر از گرگ است و درب خانه را بعد از رفتنش روی ما قفل میکرد.
کمی بزرگتر که شدیم، علیه زورگویی پدر اعتراض کردیم، کتک خوردیم اما تعداد ما بیشتر بود و حریف ما نبود، سکوتی پر از خشم پیشه کرد و ما میدانستیم این سکوت چقدر خطرناک خواهدشد، از روی کلید پدر چند تا ساختیم و در را باز میکردیم و به بیرون میرفتیم. ما خوشحال بودیم از این استقلال و شبیه کودکان تازه متولد شده برای همه چیز ذوق داشتیم اما پدر عصبانی بود و نمیدانست چه کار کند، چند نفر را اجیر کرد کیف ما را در خیابان بزنند، به دخترها دست درازی کنند، از خانه سرقت کنند و تا میشد آزارمان بدهند.
آنوقت با چهرهای مظلوم رو میکرد به ما و میگفت: دیدید گفتم بیرون امن نیست؟ دیدید گفتم درها باید روی شما قفل باشد؟ دیدید بدون من نمیتوانید امنیت داشتهباشید؟"
در نظامهای دیکتاتوری، همهچیز تنها ۱۵ دقیقه پیش از فروپاشی خوب به نظر میرسد.
👤 هانا آرنت
@Library_Telegram
Post #60340
12.1K
- ❤ 118
- 👏 81
- 👍 15
- 👎 7
- 🤔 7