Post #122971
151
- رسیدیم هلند ! اول از همه، آسمون اونقدر قشنگ بود که همون لحظهای که از هواپیما پیاده شدم، یه حس تازگیِ وصفنشدنی بهم دست داد. فکر کنم واقعاً با تمام وجودم حس کردم که برای اولین بار دارم قدم به یه سرزمین جدید میذارم. آسمون چطوری میتونه انقدر صاف و زلال باشه؟ انگار یه نقاشیه. الان میفهمم چرا ونگوگ وقتی اینجا بود، یه جور نقطهی عطف توی زندگیش رو تجربه کرد. بعد از پیاده شدن از هواپیما، توی اتوبوس شاتل کنار زوها نشستم. زوها حتی به گوشیش هم نگاه نمیکرد، فقط مدام از پنجره بیرون رو نگاه میکرد. با خودم فکر کردم ببینم چه چیزهایی از ذهنش میگذره... آمستردام، بعد از پنج سال دوباره برگشته بود. دیدن این صحنه من رو هم تحت تأثیر قرار داد.ㅋㅋ حتماً توی ذهنش داشت زوهای پنج سال پیش رو تصور میکرد، نه؟ دلم میخواست بهش بگم که حالا به کسی تبدیل شده که میتونه به خودش افتخار کنه~ چقدر خفنه! اینکه از چیزی که تا الان انجام میدادی دست بکشی و رؤیای جدیدی رو انتخاب کنی، تصمیمیه که به شجاعت خیلی زیادی نیاز داره. خودِ دنبال کردن یه رؤیا، بهاندازهی کافی شجاعانهست، اما به نظرم تصمیم گرفتن برای رفتن توی مسیری متفاوت از مسیری که تا الان توش زندگی کردی، یه جور دیگه از شجاعته. این من رو یاد حرفی انداخت که اونی چهوون سال گذشته، توی اولین تور آمریکامون بهمون زده بود. گفته بود که قدم زدن توی خیابونهای نیویورک باعث شده احساس کنه میتونه، حتی شده فقط کمی، تصمیمی رو که اون برای اومدن به کره گرفته بود درک کنه و به این نتیجه رسیده بود که اون تصمیم چقدر شگفتانگیز و تحسینبرانگیز بوده. من هم همین احساس رو دربارهی زوها داشتم... فردا بیاین واقعاً به زوهای فوقالعادهمون فکر کنیم و کاری کنیم که این روز واقعاً بهیادموندنی بشه. ❤️❤️ اینکه میتونیم چنین تجربهی فوقالعادهای رو در سراسر دنیا داشته باشیم...و اینکه اینجا، کنار این چهار عضو فوقالعاده و فیرناتهای دوستداشتنیمون هستیم...آمستردام. برای فردا آمادهاین؟ من که آمادهام. :) فردا میبینمتون ❤