دلم برای اونجاهای گذشته تنگ شده که بچه بودم و دنیا پر از ناشناختهها بود. همه میخواستن جهان رو بهم معرفی کنن. بهم بگن چرا فلز زنگ میزنه، رعد و برق چیه، آهنربا چطور کار میکنه. درباره کلونی مورچهها بهم بگن، بهم یاد بدن کرم شبتاب چطور پروانه میشه، بگن فرق بین خزنده و پرنده چیه. یادم بدن مساحت مثلث چه ربطی به متوازیالاضلاع داره، عدد پی از کجا اومده، ارشمیدس چطور تو حموم به چگالی رسیده.
انگار به عنوان یه بازیکن نوب وارد لابی بازی قدیمی شدی و همه بازیکنای باتجربه میخوان کمک کنن راهت بندازن. درای مخفی رو نشونت میدن، از گرافیک بازی تعریف میکنن، داستان سیزنهای قبل رو بهت میگن.
حالا خودم یه بازیکنِ قدیمیام و همه چیزِ بازی برام عادیه. هزار هزار ساله که دیگه به شگفتیهای جهان فکر نکردهم. آرزو نکردهم بتونم مثل قمریا پرواز کنم، به سقف اتاقم سیاره و صورتفلکی نچسبوندهم، از زندگی کلونیواری زنبورا و مورچهها شگفتزده نشدهم، به تخمگذار بودن پلاتیپوس نخندیدهم. روی زمین زندگی میکنم بدون این که زمین رو زندگی کنم.
Post #45250
1.52K
Forwarded from شیشهی عمر
- ❤ 53
- 🐳 2