اون زنیه که یاد گرفت دردهاش رو به سلاح تبدیل کنه، قبل از اینکه دنیا از همون دردها علیه خودش استفاده کنه. شاید از نگاه دیگران سرد، مغرور و بیرحم به نظر برسه؛ زنی که بیملاحظه حرف میزنه و حتی بلد نیست با ملایمت عشق بورزه. اما پشت اون زبون تند و نگاه بیباک، دختری پنهونه که هیچوقت یاد نگرفت دوست داشته شدن، بدون ترس، چه معنایی داره.
اون پشت دیوارهاش پنهون نمیشه چون چیزی احساس نمیکنه؛ پنهون میشه چون احساس کردنِ بیش از حد، همیشه براش خطرناک بوده. ترجیح میده بد فهمیده بشه تا اینکه اجازه بده کسی بخشهایی از وجودش رو ببینه که هنوز درد میکنن. مهربونیش کمیابه، اعتمادش کمیابتر و قلبش خیلی شکنندهتر از اونیه که هرگز حاضر باشه به زبون بیاره.
آدما شاید بهش بگن هیولا، اما شاید هیچوقت از خودشون نپرسیدن چه کسی یادش داده که به هیولا تبدیل بشه. چون گاهی ترسناکترین آدمها، فقط کسانیان که یاد گرفتن توی دنیایی دوام بیارن که هیچوقت جایی برای زخمهاشون نداشته.
و زیر تمام اون تاریکی، هنوز زنی وجود داره که میخواد درکش کنن، نه اینکه رامش کنن؛ دوستش داشته باشن، نه اینکه درستش کنن؛ و همونطور که هست بپذیرنش، بیآنکه مجبور باشه به آدم دیگهای تبدیل بشه.
Post #783
11
Forwarded from ㅤ کیدࢪاماهولیک گࢪلی
زخـم های نادیدنـی او