کفگیر، دیرزمانیست که به ته دیگ خورده!
برای به دست آوردن آنچه برای حفظ، پیراستن و تکامل زندگی ضروری است، تنها دو راه وجود دارد: «تولید» و «غارت».
برخی میگویند: «غارت پدیدهای تصادفی و سوءاستفادهای موضعی و گذراست؛ اخلاق آن را نکوهش میکند، قانون نامشروعش میشمارد و شایستهٔ توجه اقتصاد سیاسی نیست.»
با این همه، هر اندازه هم که آدمی خیرخواه و خوشبین باشد، ناچار باید بپذیرد که غارت در این جهان در مقیاسی چنان گسترده جاری است و چنان فراگیر با تمامی رویدادهای بزرگ بشری درمیآمیزد که هیچ علم اجتماعی—و بهویژه اقتصاد سیاسی—نمیتواند از در نظر گرفتن آن چشم بپوشد.
من پا را فراتر میگذارم: آنچه نظم اجتماعی را از کمال (دستکم از هر میزان کمالی که ظرفیتش را دارد) جدا میسازد، تلاشِ مداومِ اعضای جامعه برای زیستن و بالیدن به بهای پایمالکردن حق یکدیگر است؛ به گونهای که اگر غارت وجود نمیداشت، جامعه بینقص میبود و علوم اجتماعی نیز موضوعیتی نمییافت.
باز هم فراتر میروم: هنگامی که غارت به وسیلهٔ امرار معاشِ جمعی از انسانها بدل شود که با پیوند اجتماعی گرد هم آمدهاند، دیری نمیپاید که قانونی برای تأیید و مشروعیتبخشی به آن وضع میکنند و اخلاقی میتراشند تا آن را بستاند و تجلیل کند.
کافی است به چند نمونه از آشکارترین صورتهای غارت اشاره کنیم تا روشن شود چه جایگاهی در مبادلات و روابط انسانی دارد:
نخست، «جنگ» است. نزد انسانهای بدوی، فرد پیروز مغلوب را میکشد تا به حقی، اگر نگوییم انکارناپذیر، دستکم بلامعارض بر صید دست یابد.
سپس، «بردگی» است. وقتی انسان درمییابد که میتوان زمین را با کار بارور ساخت، با برادر خود چنین تقسیم میکند: «رنج و زحمت برای تو، محصول و دسترنج برای من.»
سپس نوبت به «تئوکراسی» (دینسالاری) میرسد:
«بسته به آنچه از داراییات به من میبخشی یا دریغ میداری، درِ بهشت یا دوزخ را به رویت خواهم گشود.»
سرانجام «انحصار» سر برمیآورد.
ویژگی متمایز انحصار این است که اصلِ بنیادینِ اجتماعی، یعنی «خدمت در برابر خدمت» را بهظاهر پابرجا نگه میدارد، اما پای زور را به میان میکشد و در نتیجه، تناسب عادلانه میان خدمتِ دریافتشده و خدمتِ ارائهشده را بر هم میزند.
غارت همواره نطفهٔ مرگ را در دل خود میپرورد. بهندرت پیش میآید که اکثریت، اقلیت را غارت کند؛ چراکه در این صورت، اقلیت چنان بهسرعت تحلیل میرود که دیگر نمیتواند آزمندی اکثریت را برآورد و غارت از بیخوراکی از پا درمیآید.
تقریباً همواره این اکثریت است که ستم میکشد، با این حال سرنوشت محتوم غارت تغییر نمیکند؛
زیرا اگر ابزار آن «زور» باشد [مانند جنگ و بردگی] طبیعی است که زور در درازمدت به دست اکثریت بیفتد؛
و اگر ابزار آن «فریب و ترفند» باشد [مانند تئوکراسی و انحصار] طبیعی است که اکثریت سرانجام آگاه شود، وگرنه خرد دیگر خرد نمیبود.
قانونی الهی نیز نطفهٔ مرگ دیگری در دل غارت میکارد، و آن چنین است:
غارت صرفاً ثروت را جابهجا نمیکند، بلکه همواره بخشی از آن را نیز نابود میسازد.
جنگ ارزشهای فراوانی را بر باد میدهد.
بردگی استعدادها و توانمندیهای بسیاری را فلج میکند.
تئوکراسی کوششهای بیشماری را به سوی اهدافی کودکانه یا شوم منحرف میسازد.
انحصار نیز ثروت را از جیبی به جیب دیگر منتقل میکند، اما در این مسیر بخش بزرگی از آن هدر میرود.
این قانونی شگفتانگیز است:
اگر این قانون نبود، تا زمانی که میان ستمگران و ستمدیدگان تعادل قوا برقرار بود، غارت پایانی نداشت.
به لطف این قانون، این تعادل همواره رو به زوال میرود؛ چه از آن رو که غارتگران به هدررفتِ هنگفتِ ثروت پی میبرند، و چه در غیاب چنین درکی، از آن رو که تباهی پیوسته شدت میگیرد، و سرشت هر آنچه مدام وخیمتر میشود آن است که سرانجام فروپاشد.
در واقع لحظهای فرا میرسد که در شتاب فزایندهاش، اتلاف ثروت چنان سنگین میشود که غارتگر از آنچه با درستکاری به دست میآورد، کمنصیبتر میماند؛
مانند ملتی که هزینهٔ جنگ برایش بیش از ارزش غنایم تمام میشود؛
اربابی که کارِ برده برایش گرانتر از کارگر آزاد درمیآید؛
تئوکراسیای که چندان مردم را تحمیق کرده و رمقشان را گرفته است که دیگر نمیتواند چیزی از آنان بیرون بکشد؛
و انحصاری که هرچه منابع برای جذب کمتر میشود، تقلا برای بلعیدن را بیشتر میکند، درست مانند دوشندهای که هرچه پستان خشکتر میشود، بیشتر بر آن فشار میآورد.
چنانکه پیداست، «انحصار» نوعی از جنسِ غارت است و گونههای متعددی دارد، از جمله: مناصب بیزحمت و مفتخواری، امتیازات ویژه، و مقررات تحدیدکننده.
برخی از اشکال آن ساده و عریاناند؛ مانند حقوق فئودالی. در چنین نظامی توده غارت میشود و خود نیز بدان آگاه است؛ این نظام متکی بر سوءاستفاده از زور است و با زوال زور نیز فرو میریزد.
Post #2119
1.42K
- 🔥 7
- ❤ 2