امشب باز هم بیخوابی شده وبالِ گردنم. اصولا یک ساعت پیشتر باید ستارهها و گوسفندها را شمرده بودم و حالا سکانس چندم رویاهای شبانه را اکران میکردم. اما نه. نشستهام پشت میز و با چشمهای قرمز میزنم توی سر کلیدهای کیبورد. صدای یک جغد هم اینجا میآید. چیز جدیدی نیست. خیلی شبها صدایش میآید. مخصوصا شبهای پاییز که هوا خنکتر و شفافتر است. گمانم روی همین درخت مگنولیای روبروی خانه بساط میکند. ضربآهنگِ حضرت را میشناسم دیگر. سی ثانیه هوهو میکند و بعد هم ساکت میشود. دوباره هوهو میکند و بعد هم سکوت. انگار بین آواز خواندن مثلا به یاد چیزی میافتد یا مثلا به چیزی فکر میکند. شاید هم به دک و پوزش استراحت میدهد و آمادهاش میکند برای دور بعدی خواندن. هر چقدر که هوهویش را دوست دارم، سکوتهایش را هم دوست دارم. احتمالا اگر این سکوتهایش نبود، هوهو کردنش هم جذاب نمیشد. شاید اصلا مثل صدای یکنواخت و بیوقفهی پنکه فراموش میشد. انگار مغز آدم برای شنیدن این صدا، به آن سکوت نیاز دارد.
دارم جفنگ مینویسم. شما بخوابید. من بیدارم. تازگیها توی پارکینگ طبقاتی شرکتمان یک مخفیگاه پیدا کردهام. طبقهی منهای دو، سمت دیوار شرقی. آنقدر که زیر زمین است، هیچکس آنجا پارک نمیکند. تاریک و نمور. جان میدهد برای روزهایی که جلسه و کار زیاد است. نه این که از کار فرار کنم. نه. اینجا از کار نمیشود فرار کرد. کار مثل تتوی «عشق من، مادر» روی بازوی پشمالوی رانندهی تریلی، با او از زابل به خراسان و از کرمان به مراغه میرود. داشتم میگفتم. مخفیگاه برای روزهایی است که کار زیاد است و قرار است تمام مشکلات جهان را یک روزه حل کنم. وقت ناهار که میرسد، فک و دهنم کف کرده و نیاز دارم چند دقیقه سکوت کنم. ماشینم را میبرم توی آن گوشهی تاریک و نمور. ماشین را خاموش میکنم. صندلی را میدهم عقب و چشمهایم را میبندم و سکوت میکنم. سکوت بین هوهو. انگار خودم را زدم به شارژ.
من پروردگار ساختن و پروردن خیال و پندارم. در مغزم کارهایی میکنم که خودِ باریتعالی بعضی وقتها میزند روی شانهام و میگوید: «بابا، ایول… این طوریش رو دیگه ندیده بودم.» اینقدر خلاقانه و ماهرانه. اما لای همهی این خیالهای پیچیده، یک خیالپردازی خیلی ساده دارم که سوگلی همهی پندارهاست. اینکه یک سفر طولانی و بیمقصد بروم. با ماشین مثلا. یک همسفر داشته باشم که با او حرف بزنم. آسمان و ریسمان ببافیم. ولی بین حرفهایمان حتما سکوت حاکم بشود. به توالی و به تناوب. سکوت نه از سر چیزی برای گفتن نداشتن یا از سر خستگی. بلکه سکوت عامدانه. انگار اجازه بدهیم که آب پشت سد جمع بشود و بعد دوباره رهایش کنیم. این خیالپردازی از فرط سادگی به مسخرگی سوق پیدا کرده است.
هنوز بیداری؟ من که بیدارم. جغد هم هست هنوز. تازه ماه هم همین الان طلوع کرده است و قاطی ماجرا شده است. تازه فهمیدم که من اولین نفر نیستم که به ارزش این سکوت پی بردهام. ژاپنیها هزار سال است که قدردانش هستند. اصلا برایش یک کلمه هم دارند. «مَا». همین طوری هم تلفظش میکنند. مثل صدای گاوی جوان. معنیاش؟ یعنی فاصلهی معنادار بین چیزها. سکوت معنادار. فاصلهی بین گُلها در گلآرایی که به اندازهی خود گل مهم است. سکوت ارزشمند بین دو نُت موسیقی. مثل سکوت بین هوهوی جغد روی درخت مگنولیا. مثل پارکینگ تاریک و دور از دسترس دیوار شرقی. پلکهایم سنگین شده است. گمان کنم بالاخره ارزش خوابِ بین دو بیداری بلند را فهمیده است. بالاخره پلکهایم «مَا» را دارد درک میکنند. شببخیر.
#شب #فاصله #سکوت
@fahimattar
@LDplus
Post #5288
8