اخیراً کتابی خواندم به اسم «دموکراسی یا دموقراضه». شاید شما هم خوانده باشید، شاید هم نه؛ اما نکتهٔ جالباش این بود که هم ساده بود و هم آموزنده. هرکس با هر سطح از دانش، میتواند آن را بخواند و بفهمد. به هر حال از کتابهای زرد بهتر است. کمی از داستاناش را لو میدهم و اگر قصد خواندن دارید این بخش را نخوانید (گرچه میدانم میخوانید):
پادشاهیست به نام «ممول». یک پادشاه معمولی با مردمی معمولی. ۱۲ فرزند دارد. میخواهد بنیانی بیفکند که بعد از مرگاش آشوب نشود. میان فرزنداناش هم دعوا راه نیفتد. در نتیجه اعلام میکند مردم حق دارند جانشین پادشاه را بعد از مرگاش انتخاب کنند، اما بین فرزنداناش! از قضا دوازدهمین فرزند کمی مُنگل است و عقل درست و حسابی ندارد. پس میمانَد ۱۱ تا. مردم بین این ۱۱ تا به صورت دورهای، بعد از فوت ممول، پادشاهشان را انتخاب میکنند. اما از آنجا که دورهها کوتاه است هرکدام سعی میکنند در دورهٔ ریاستشان تا میتوانند مال جمع کنند تا برای باقی عمرشان خیالشان جمع باشد. پس هرکدام که آمدند تا توانستند خوردند و چاپیدند، یکی از یکی بیشتر. مردم که به ستوه آمدند پس از انتخاب آنها، به فکر چاره افتادند. با خود اندیشیدند حالا که آنها زرنگی کردند، ما دوازدهمین فرزند که مُنگل است را انتخاب کنیم تا خودمان بر او سوار باشیم نه او بر ما. بنابراین به دوازدهمین فرزند رأی دادند. اتفاقی هولناک افتاد. او به محض رأی گرفتن گفت من از قبل برای چنین اتفاقی آماده بودم. او وقتی کنترل اوضاع را به دست گرفت ریاست هر بخش را به مُنگلهایی شبیه خودش سپرد و رسماً عقل سالم داشتن و بینا بودن را بهعنوان یک نقص اعلام کرد. مثلاً مرزها را به دست یک فرماندهٔ نابینا سپرد و امور مالیاتی را به دست یک بیسواد و...
#کتاب
@ReasonableMind
@LDplus
Post #5182
51
- 👍 2