اکنون کلید زبان را در دست داشتم و مشتاق بودم که آنرا بکار اندازم. کودکانی که گوش (قدرت شنوایی) دارند؛ بدون کوشش خاصی زبان را فرا میگیرند. هر لغتی که از دهانی بیرون بیاید با خوشحالی از هوا میگیرند؛ در حالی که کودکی که از شنوایی محروم است به ناچار با رنج و کوشش فراوان یک یک واژگان را باید به دام اندازد. اما هرچه اینکار پر رنج باشد؛نتیجه اش رضایت بخش است.
بتدریج از نامگذاری اشیا قدم بقدم بیرون آمدم و فاصله اولین هجایی که با لکنت ادا شد تا سلسله افکاری که در یک سطر شعر شکسپیر پنهان است پیمودم.
در ابتدا هنگامی که معلمم چیزی تازه را به من میشناساند؛ چندان سوال نمیکردم؛ افکارم نامعلوم و لغاتی که میدانستم نارسا بود، اما هرچه بر معلوماتم افزوده میشد و هرچه بیشتر لغت میآموختم؛ دامنه تحقیقاتم وسیعتر میشد و بارها به یک موضوع بخصوصی برمیگشتم و درباره آن استفسار میکردم و میخواستم هرچه بیشتر اطلاعات کسب کنم.
گاهی واژه مخصوصی خاطره ای را در ذهنم مجسم میساخت که تجربیات قبلی در مغزم حکاکی کرده بود.
صبح روزی که معنای لغت عشق را پرسیدم خوب بخاطر دارم. و آن هنگامی بود که دامنه معلومات معنویام چندان وسیع نبود - آن روز چند عدد گل بنفشه زودرسی که در باغ یافته بودم برای معلمم آوردم. او خواست مرا ببوسد اما من جز مادرم، دوست نداشتم کسی مرا ببوسد. میس سولیوان با نرمی مرا در آغوش گرفت و در دستانم هجی کرد :"من هلن را دوست میدارم"
پرسیدم: "دوست داشتن یعنی چه؟"
#کتاب داستان زندگی من نوشته #هلن_کلر ترجمه ثمینه_پیرنظر (باغچهبان) انتشارات نیل ۱۳۳۶
@LDplus
Post #5151
57
- ❤🔥 2