خودش رو جا میده بین مردهایی که ریختن سر مأمور حکومتی سرکوب، و دارن تنها گوشهای از خشونت شبه نظامیان امام زمان رو بشون پس میدن، که مقنعهش میره عقب و در همون حالت متشنج که سعی میکنه بشون بگه «ولش کنید ارزش نداره»، مقنعهش رو هم درست میکنه. حرکتی اتوماتیک که دیگه هیچ چیز جز اتوماتیک بودن پشتش نیست. نه حکومت داعشی، نه مردان نامحرم، نه خدا و شرع، نه قانون و اخلاق، ازش انتظار ندارند در اون مکان و زمان مقنعهش رو درست کنه. فقط مغز خودش از خودش انتظار داره که به شکل اتوماتیک انجامش بده.
باد زمان همهچیز رو با خودش میبره. حکومتها میرن، ارزشها منقرض میشن، رسم و آداب تغییر میکنند، سوژههایی که رگها رو باد میکردند، خالی میشن، فرهنگها فراموش میشن. تو فقط در یک پرانتز کوچک از زمان زندگی میکنی، و با این حال مغزت رو قفل میکنی روی چیزهایی که قراره برن؟ این پرانتز ارزشش رو داشت که کاری رو اتوماتیک انجام بدی؟ میخوای آخر عمرت بگی «خداروشکر، یه ماشین خوشرفتار بودم»؟خودش رو جا میده بین مردهایی که ریختن سر مأمور حکومتی سرکوب، و دارن تنها گوشهای از خشونت شبه نظامیان امام زمان رو بشون پس میدن، که مقنعهش میره عقب و در همون حالت متشنج که سعی میکنه بشون بگه «ولش کنید ارزش نداره»، مقنعهش رو هم درست میکنه. حرکتی اتوماتیک که دیگه هیچ چیز جز اتوماتیک بودن پشتش نیست. نه حکومت داعشی، نه مردان نامحرم، نه خدا و شرع، نه قانون و اخلاق، ازش انتظار ندارند در اون مکان و زمان مقنعهش رو درست کنه. فقط مغز خودش از خودش انتظار داره که به شکل اتوماتیک انجامش بده.
باد زمان همهچیز رو با خودش میبره. حکومتها میرن، ارزشها منقرض میشن، رسم و آداب تغییر میکنند، سوژههایی که رگها رو باد میکردند، خالی میشن، فرهنگها فراموش میشن. تو فقط در یک پرانتز کوچک از زمان زندگی میکنی، و با این حال مغزت رو قفل میکنی روی چیزهایی که قراره برن؟ این پرانتز ارزشش رو داشت که کاری رو اتوماتیک انجام بدی؟ میخوای آخر عمرت بگی «خداروشکر، یه ماشین خوشرفتار بودم»؟
@Anarchonomy
@LDplus
Post #5121
68