تو بازیهای کامپیوتری آنلاین که چندنفر با هم بازی میکنند، یه شوخی قدیمی وجود داشت که وقتی به مرحلهای میرسیدن که عبور ازش سخت بود میگفتن «نمیخوام اینجا بمیرم». مثلا یه دالان تاریک بود، که تکه استخوانهای اجساد قبلی ریخته، یا یه پل مه گرفته که معلوم نیست دره زیرش چقدر ارتفاع داره. شبیه وضعیت دنیای واقعی بود، که بعضیها میگن «نذارید تو بیمارستان بمیرم». برای کسی که قراره بمیره فرقی نداره. این رو برای تغییر محیط لحظه مرگ نمیگن. برای تغییر محیط مدتی که قراره زنده بمونند میگن. حتی اگه چند روز باشه. این تغییر محیط رفاه اون چند روزشون رو بالاتر نمیبره. بلکه ممکنه پایینتر هم بیاره. این تغییر برای اینه که بتونند دوباره به خودشون دروغ بگن که «دنیا جاهای خوبی هم دارد». فکر میکنم اکثر کسانی که این رو میخونند متوجه نشن دقیقا چیه. ولی این اولین بار نیست چیزی رو مینویسم که امیدی ندارم درست فهمیده بشه. بیمارستان جای خوب دنیا نیست. اونجا فکر کردن به اینکه زندگی کردن ارزش داره، سختتره. مردم برای اینکه بتونند حس کنند زندگی ارزشش رو داره نیاز به جاهای خوب دنیا دارن، تا از طریق جاهای خوبش باور کنند که دنیا جاییه که برای موندن توش، باید ادامهش داد. که البته نسبیه، و بستگی به عادات و داراییهاشون داره. درباره دخمهای که پنجاه سال توش زندگی کردن میگن «خونه خودم از بیمارستان بهتره». دخمهای که برای یکی دیگه میتونه تبعیدگاه باشه. اما مهم نیست، چون ذهنش پروگرام شده که اونجا رو جای خوب دنیا بدونه. اما واقعیت اینه که دنیا جای خوبی نداره، و با اینکه نداره باید ادامه داد. این رو نمیشه فردی تست کرد. نیاز به دستیار داره. گاهی دستیار میتونه شکنجهگرت باشه. وقتی تو یه سلول حبست کرده که کف و دیوارهاش سیمانیه، و خون دماغت ریخته زمین و باعث شده گرماش به زمین برسه، و شقیقهت رو میمالی به خون خودت تا از سرمای سیمان فرار کنی، با خودت میگی کاش به جای این، روی یه مبل چرم اوردوز کرده بودی. فرقی در انتهاش نداره، اما در اون دورهای که قراره هنوز نفس بکشی این دروغ رو بت برمیگردونه که جای خوبی وجود داره. گاهی شکنجهگر واقعا این کار رو میکنه، و از سلول سیمانی بیرونت میاره، و منتقلت میکنه به یه آپارتمان تمیز و مدرن و پرنور، با همون مبلی که میخواستی، و میذاره اوردوز کنی. و شقیقهت رو میذاری روی چرم، و در حالی که داری به صدای فنر داخلش گوش میدی، به خودت میگی کاش به جای این، روی تخت بیمارستان بودی و یه چیزی بت میزدن که ضربانت رو کمتر کنه. اون شکنجهگر یه آدم نیست. رندوم بودن دنیاست، که میتونه جابجات کنه، و مختصاتت رو تغییر بده. جاهای بهتر برای بدن وجود دارند. اما جای خوب برای ذهن وجود نداره. کسانی که لنگ جای خوبند تا بتونند ادامه بدن، معمولا ادامه نمیدن، و یا زندگی رو برای بقیه هم خراب میکنند. تو یه لوپ جستجو گرفتار میشن و ازینکه ته نداره همواره عصبانیاند. ظاهرا آرومند اما هرچیزی که میگن، هر کاری که میکنند، حتی تحولاتی که به خودشون تحمیل میکنند، از روی عصبانیته. عصبانیت ازینکه اون جای خوبی که توش میتونند با خیال راحت ادامه بدن رو پیدا نکردن. کارهای مهم دنیا رو این آدمها راه ننداختهاند هیچوقت. کارهای مهم دنیا رو کسانی انجام دادهاند که میدونستند جای خوبی وجود نداره، و بازم ادامه دادند.
@anarchonomy
@LDplus
Post #5029
58
- ❤ 5