✍️ #دکلمه ✍️
#پایان_تلخ
انقد عصبی بود ک میترسیدم بهش چیزی بگم.
چای و کشمش رو جلوش گذاشتم
و با احتیاط صداش زدم:
چیزی شده خسرو جان؟!
خسرو مثل همیشه با اون نگاه نافذش ک موقع عصبانیت ترسناک میشد بهم زل زد و گفت:
ها چیزی گفتی؟
بهش گفتم چیزی شده انقد عصبی هستی؟
همینجور ک تو خودش بود و به روبرو خیره بود با اخم گفت:
ها،آره آره رفتم به آبجی و داداشام گفتم:من چندین ساله مامان رو نگه میدارم و منتیم ندارم ولی الان زنم مریضه،منم سرکارم،نمیتونم بهش برسم بیاین نوبتی نگهش داریم ک هیچکدوم اذیت نشیم ولی هزار بهونه آوردن،حتی اون خواهرم ک شوهرش مرده و تنهاست هم بهونه آورد،
ک بهش گفتم تو مامان رو نگهدار، من هم کمکت میکنم هم خرجش رو خودم میدم ، ولی بهم گفت:بچه هام راضی نیستن و منم نمیتونم نگهشدارم.
منم بهش گفتم:
خوب تکلیف مامان چیه،وقتی زنم مریضه و نمیتونه ازش مراقبت کنه و مامان هم احتیاج به مراقبت داره باید چیکار کرد؟
گفت: به بقیه بگو یا بردار ببر خونه سالمندان.
خوب نمیگه اونا هم یکی مثل خودشن و هزار بهونه آوردن و الان موندم چیکار کنم؟!
تو ک همش بیمارستان بستری میشی منم سرکارم و بچه ها هم ک نمیتونن پوشکشو عوض کنن و غذا بپزن، من بخدا وقتایی ک تو بیمارستانی نهارمو که سرکار میدن نمیخورم و میارم براش، پوشکش رو عوض میکنم و دوباره گشنه برمیگردم سرکار، اونم ک خودت میدونی کارگر مردمم و صداشون دراومده چون تا میرم و برمیگردم طول میکشه،
واقعا موندم چه کنم ،کم آوردم دارم دیوونه میشم؟!!
راست میگفت،من حالم خیلی بد بود و در ماه حدودا هفت هشت روزی رو بیمارستان بستری میشدم.
بهش گفتم: چاره چیه، میدونم مادرته و دوستش داری و عذاب وجدان ک بخوای این کارو کنی و خوب پرستارم براش گرفتی تو خونه ولی مادرت با هیچکدومشون راه نمیومد و از خونه مینداختشون بیرون،
الان تنها کاری ک میتونی بکنی همون خونه ی سالمندانه تا اینجوری هم خودش بی ارزش نشه هم از این بیشتر عذاب نکشه،هم تو از کار بی کار نشی.
ک خسرو نگاه تندی بهم انداخت،بعد بدون اینکه حرفی بزنه به چایی ک براش آورده بودم و سرد شده بود خیره شد و تو فکرفرو رفت.
۱۴۰۲/۱۱/۲۷
#شارنطلا
📕🍁 https://t.me/ld_idl
Post #3670
98