جهان پشتِ پلکهایشان خاموش شده و از تمام وسعتِ این دنیا، تنها پناهی از آغوش برایشان باقی مانده است؛ جایی که دستها شعر میشوند و سکوت، عاشقانهترین زبانِ ممکن. گویی یکی، شبِ آشفتهی دیگریست که سرانجام به آرامش رسیده؛ دو روح که در ازدحامِ بیرحمِ روزگار، یکدیگر را برای پناه گرفتن از خستگیهای زندگی یافتهاند.
شاید عشق همین باشد؛ اینکه میان هزاران راهِ نرفته و هزاران آدمِ گذرا، به کسی برسی که آغوشش شبیه بازگشتن به رؤیایی فراموششده است؛ کسی که در کنارش، حتی اندوه نیز آرامتر نفس میکشد و قلب، برای لحظاتی از سنگینیِ جهان رها میشود. گویی بعضی آدمها را سرنوشت به زندگیمان میآورد تا معنای خانه را، در میان دو دست و یک تپش، از نو به ما بیاموزند. 🖤
پونه؛

