یکسری دروغ ها از اول ضایع و ساده هستن. زمانی که شروع میکنی به نادیده گرفتنشون، ذهنت اینکار رو نمیکنه. اورتینک همینطوری شکل میگیره و اونقدری عمق میگیره که نگرانی ها بوجود میان. زمانی که اون نگرانی ها واقعیت دارن و اون دروغ ها فاش میشن تو از قبل میدونستی اما بازهم یک شوکی وارد میشه چون فاش شدن اون دروغ ها باعث نمیشه تو با خودت بگی” دیدی گفته بودم” برعکس با خودت میگی چرا باید همچین چیزی واقعیت داشته باشه. یکسری چیزا از درون ریشه پیدا میکنن و شروع میکنن به نابودی، مثل دروغ هایی که از چیز های کوچیک شروع میشن تا بالاخره اون دروغ های بزرگ رو میسازن.
اصرار بر واقعیت داشتن دروغ بدتر از خود دروغه، اون آدم تورو احمق میبینه، خودشم احمق میبینه.زمانی رها میکنن و از همه چی فرار میکنن که ترس اونارو فرا گرفته باشه، در صورتی که یک مکان و جای دیگه دارن اون اتفاق رو تکرار میکنن، با آدم دیگه و به نوع و روش دیگه. چون آدمایی که دروغ میگن با دروغ اروم میشن و تو دروغ هارو باور نکردی.
گاهی اوقات وادار میشی که با خودت بگی “کاش احمق بودم و خودم رو گول میزدم با تمام اون دروغ ها” اما اگر اینکار رو میکردی تو هم به خودت و اون احساساتی که گذروندی دروغ میگفتی.
Post #2338
195
- ❤🔥 5
- 🕊 3
- 👾 1