مبدأ یکیست و مشرق یکی
لیک انوار، به قدر ظرفها جلوه میکنند.
یکی را نصیب پرتویست در خلوت خویش
و دیگری را قسمت آفتابیست که از افق جان برمیآید.
نور را خزانهایست که نقصان نمیپذیرد
این ماییم که به قدر گشودگی خویش از آن بهره میبریم.
چه انکه فیض همواره جاریست
و حجاب، همواره از جانب ماست.
دل در آغاز خانهای خاموش است
که در گوشهای از آن شراری به ودیعت نهادهاند.
سالک، سالها بر آن شرر میدمد
گاهی به اشک
گاهی به صبر
گاهی به فراق
و گاه به سوختن آنچه پنداشته بود «خویشتن» است.
هر حجاب که فرو افتد
قبسی از آن آتش آشکار میشود
و هر تعلق که گسسته گردد
راهی به سوی آسمان گشوده میشود.
تا روزی که آدمی درمییابد
طلب نور، مقدمهی نور شدن بوده است.
چه نیکو گفتهاند اهل معنا:
«نور خواهی، مستعد نور باش»
آن هنگام، دیگر در پی کشف نیست؛
محل کشف میشود.
دیگر از حقیقت سخن نمیگوید
حقیقت در سکوت او سخن میگوید.
و اگر از عالم غیب اذن ظهوری رسد
مرحمتی است تا پردهای از پردههای دیگران کنار رود.
نور هرگز برای اثبات چراغ نمیتابد
میتابد تا راه دیده شود.
پس اهل نور را سفریست بیانتها
هر منزل
مرگ صورتی از «من»
و هر طلوع، ولادت حقیقتی تازه.
و عجب آنکه
سالک پیش از ترک این خاک
بارها از خاک خویش برمیخیزد
تا روزی که دیگر چیزی از او نمانده باشد
جز آنچه از نخستین دم
از نور بوده است.
و آنگاه حیاتش
ادامهی بودنش نیست
بودنش ظهور نور در مقام بیخویشتنیست.
✍️قبس: پارهای از آتش شعله یا اخگری که از آتش برداشته شود
✍️آناندا
Post #634
122
- ❤🔥 3
- ❤ 2
- 😍 1