🎴هشدار به خانواده ها
داستان ترانه«۵۳۳»
پوزخندی روی لبم نشست
و گفتم :
گمشو از اینجا برو بیرون
من صد سال سیاه زن تو نمیشم
هوشنگ ابرویی بالا انداخت
و گفت:
میشی عزیزم
من هنوز تیکههای پازل
نقشهم کامل نشده!
با تعجب گفتم
چه نقشهای!؟؟
هوشنگ خندید و گفت:
هیچ وقت با خودت فکر نکردی
که چرا من باید بیام
و سر راه تو قرار بگیرم؟؟
در صورتی که من و تو
هیچ وجه اشتراکی با هم نداریم؟
با تعجب و بهت نگاهش میکردم که
نیشخندی زد و گفت:
برای همین بهت میگم احمقی!
هوشنگ:
هیچ وقت فکر نکردی که
شاید موضوع دیگهای
این وسط باشه ...
لعیا: مثلاً چه موضوعی؟
هوشنگ چشمکی بهم زد
و گفت:
مادرت که بیاد بهت میگم 😉
لعیا :چیکار به مادرم داری
اون اصلاً روحش از تو
و این قضیه خبر نداره فهمیدی؟
@kodaknojavan🌷🌿
Post #90429
109
