🎴هشدار به خانواده ها
داستان ترانه«۵۲۲»
دکتر که اینو گفت :
زدم زیر گریه
مشتی روی شکمم زدم
و گفتم:
آخ خدایا چرا این کارو
با من میکنی ؟
پرستاری که روی سرم بود
نگاهی بهم انداخت
و گفت:
عزیز دلم انقدر ناشکری نکن
میدونی چند.هزار نفر هستند
که فقط به دنبال اینن
خدا بهشون رو کنه
و حامله بشن
حالا که خدا این لطفو
در حقت کرده
داری ناشکری میکنی
پوزخندی زدم
و نگاهمو ازش گرفتم
اون که شرایط منو نمیدونست
همه فکر میکردند که
شوهر دارم.😌
با ناراحتی اشکامو پاک کردم
و گفتم:
کی مرخص میشم؟؟
پرستار: نمیدونم عزیزم
باید دکترت تشخیص بده
فعلاً که اینجا هستی
دو سه روزی
با تعجب گفتم:
دو سه روز ؟؟
@kodaknojavan🌷🌿
Post #90340
87
