🟥فصل ششم از زندگیم
نگاهی به لاله کرد و
گفت:
میشه انقدر سر به سرش نزاری
حالش خوب نیست
لاله: تو از همه چیز
خبر داری
حداقل تو بگو چی شده !
طناز نگاهی بهم کرد
و زیر لب گفت:
نمیدونم
لاله پوزخندی زد و گفت:
دوتاتون دارین دروغ میگین
به خدا لعیا همین الان میرم
در مغازه بابا مسعود😡
راه افتاد سمت دانشگاه که
با ترس از جام بلند شدم
و رو به طناز گفتم:
برو جلو
ادامه داره...
@kodaknojavan🌿🌷
Post #90287
43