🎴هشدار به خانواده ها
داستان ترانه«۵۱۵»
چیزی شده که به من نمیگید
لعیا:نه نه هیچی نشده
برو بیرون الان میام!
لاله از سرتا پا نگاهی بهم کرد
و گفت: نکنه نکنه حاملهای؟
کلافه نگاهش کردم
و گفتم: نه نیستم
از سرویس زدم بیرون
و رفتم.
سمت محوطه دانشگاه که
لاله پشت سرم اومد
از بازوم گرفت
و منو با عصبانیت برگردون
سمت خودش
و گفت:
صبر کن ببینم
به جون خودت قسم
اگه همه چیزو بهم نگی میرم
و همه چیزو میزارم
کف دست بابا فهمیدی؟
از رابطهت با اون پسره گرفته
تا دست درازی که بهت کرد
و لام تا کام حرف نزدی😡
لعیا: میشه دست از سرم برداری
زندگی من
به تو چه ربطی داره ها؟
با ناراحتی نگاهی بهم کرد
و گفت:
من خواهرتم نگرانتم
دیوونه میخوام کمکت کنم
کلافه روی نیمکت نشستم
و سرمو بین دستام گرفتم که
طناز بهمون رسید.
@kodaknojavan🌷🌿
Post #90275
238

- ❤ 2