#Senin_yerinde 49
#BirŞans_Daha
چشمان عادل با اولین پرتوهای صبحگاه کمی باز و بسته میشد. عطر موهای اسمه را که سرش را به سینه او تکیه داده بود، استنشاق کرد. با محکمتر کردن دستش دور کمر او، اسمه را بیشتر به سمت خود کشید. همهچیز با آرامش شیرینی که از خماری خواب نشأت میگرفت، برایش بسیار طبیعی و انتظاررفته به نظر میرسید.
ناگهان چشمانش گرد شد و کاملاً باز شد. گویی در پوست خود نمیگنجید. تمام سنگینیِ خواب به خاطر هیجانی که احساس میکرد، در یک لحظه از بین رفت.
_اسمه!
_هوم...
اسمه بدون اینکه چشمانش را باز کند زیر لب زمزمه کرد.
_اسمه بلند شو.
اسمه چشمانش را طوری که انگار سعی دارد بفهمد چه اتفاقی افتاده، کمی باز کرد. در مقابلش عادل را دید که با تمام وجود با سی و دو دندان لبخند میزد.
«چه شده؟» همانطور که خمیازه میکشید گفت. سعی داشت شادیِ بیش از حدِ روی چهره مرد را درک کند.
عادل گفت: به حالت عادی برگشتیم!
اسمه ناگهان در تخت نیمخیز شد و سپس روی چهره او نیز احساسی مانند عادل شکل گرفت. دستانش را دور گردن عادل حلقه کرد. او هم وقتی متوجه وضعیت شد گفت: به حالت عادی برگشتیم!
هر دو آنقدر بلند میخندیدند که از بیرون اتاق هم شنیده میشد.
عادل با هر دو دستش کمر زنی را که به او آویخته بود گرفت و اسمه را به آغوش خود کشید. متوجه شد که چقدر دلمشغولِ این بوده که بتواند اسمه را اینگونه در آغوش بگیرد. لبخندش حتی برای یک ثانیه هم کم نشد و شروع به بوسیدن زن کرد. از گونههایش، روی استخوانهای گونهاش، از سرش، از لبهایش... به هر جایی از لبهایش که دستش میرسید بوسههای کوچک مینشاند.
اسمه در میان خندههایش سعی کرد صدایش را به گوش عادل برساند: عادل صبر کن.
عادل در حالی که دوباره گوشه لبهای او را میبوسید گفت: دلم خیلی برایت تنگ شده بود.
اسمه لبخند زد؛ به لطف این بوسههای بیشمارِ کوچک، کاملاً نرم و آرام شده بود. احساس میکرد در زیباترین لحظهای است که تا به این جای زندگیاش تجربه کرده است. کمی عقب کشید و انگشتانش را میان ریشهای عادل حرکت داد.
اسمه در حالی که به چشمان عادل که از شادمانی میدرخشید نگاه میکرد گفت: من هم دلم خیلی تنگ شده بود.
عادل دوباره او را محکم در آغوش گرفت. سرش را در گردن اسمه فرو برد و بوی او را عمیقاً استنشاق کرد.
اسمه با تأثیر نفس گرمی که روی گردنش احساس میکرد کمی تکان خورد: حتی دلم برای بویت هم تنگ شده بود.
عادل از گردن تا استخوانهای ترقوه او بوسههای کوچک زد. با هر لمس، بوسههای کوچک جای خود را به لمسهای خیستر و سوزانتر میدادند.
بعد از همآغوشیشان، عادل بدون اینکه حتی برای یک ثانیه چشمانش را از اسمه بردارد، با لبخندی بزرگ روی لبهایش به اسمه نگاه میکرد. روبروی هم قرار گرفته بودند و بعد از این وصالِ پر از آرامش، به هیچ چیز دیگری در دنیا اهمیت نمیدادند.
عادل دستش را به آرامی از کمر زن به سمت شکمش برد. چشمانش را روی شکم اسمه دوخته بود. اسمه دستش را روی دست عادل گذاشت و نفس عمیقی کشید. چند ثانیه بعد، عادل سرش را بالا آورد و دوباره به اسمه نگاه کرد. هر دو لبخندِ آرامشبخش و کوچکی را با هم شریک شدند.
عادل زمزمه کرد: بچهمان...
اسمه دست عادل را به آرامی فشار داد و گفت: خیلی ترسیدم که هرگز نتوانیم این لحظه را تجربه کنیم.
چشمانش به خاطر احساسات شدیدی که در درونش داشت کمی اشکآلود شده بود. مادریای را که از دور تجربه کرده بود، حالا میتوانست در تمام سلولهایش احساس کند.
عادل دستش را به آرامی برداشت و تکقطره اشکی را که از گونههای اسمه جاری شده بود پاک کرد و صورتش را مهربانانه نوازش داد. زمزمه کرد: گذشت. دیگر همهچیز همانطور است که باید باشد...
اسمه به عادل نزدیک شد و او را محکم در آغوش گرفت. عادل چانهاش را روی سری که به سینهاش تکیه داده بود گذاشت و اسمه را با هر دو دست محکم در بر گرفت.
اسمه هم زمزمه کرد: گذشت...
عادل نفس عمیقی کشید و عطر موهای اسمه را به درون ریههایش کشید: امروز عروسیمان است.
اسمه سرش را بالا آورد و به عادل نگاه کرد. با هیجانی که نمیتوانست پنهانش کند گفت: من میتوانم لباس عروسم را بپوشم.
عادل نفس عمیقی کشید: هزاران بار شکر.
اسمه بوسه کوچکی روی لب عادل زد و با خنده گفت: دلم نمیآید برایت.
با لبخندی تلخ ادامه داد: خیلی بد بود... اینکه قرار بود لباس عروس بپوشم خیلی بد بود. اما بدتر از آن این بود که قرار بود تو را در لباس عروس نبینم.
اسمه به او لبخند زد و از میان بازوان عادل بیرون آمد و گفت: یالا، کار زیادی داریم. با وجود تمام دردهایی که سرمان آمد، موفق شدیم به یک روز خیلی زیبا بیدار شویم.
عادل هم به آرامی نیمخیز شد و گفت: یالا برویم ازدواج کنیم.