#روایت_شب
آسیابان پیرِ کون چُروکیده و دَیوثی در دهی دور افتاده زندگی می کرد و هرکسی گندمی را نزد او برای آرد کردن می برد، علاوه بر دستمزد، پیمانه ای از آن را برای خود بر می داشت، مردم ده با اینکه دزدی آشکار وی را می دیدند، چون در آن حوالی آسیاب دیگری نبود، خایه نمیکردن به وِی چیزی بگویند و فقط با نفرین و گفتن کص ننش(در دلِ خود) خود را آرام می کردند.
پس از چند سال آسیابان پیر ریقِ رحمت را شیاف کرد و مُرد و آسیاب به پسرانش رسید. شبی پیرمرد به خواب پسران آمد و گفت: چاره ای بیاندیشید که به سبب دزدی گندم های مردم و نفرین آنها، کونم پاره شده و در عذابم چاقالای مُفت خور...
پسران هر یک راه کار ارائه نمود. پسر کوچکتر پیشنهاد داد زین پس با مردم منصفانه رفتار کرده و تنها دستمزد می گیریم؛ پسر بزرگتر گفت: اگر ما چنین کنیم، مردم چون انصاف مارا ببینند پدر را بیشتر لعن کنند که او بی انصاف بود. "بهتر است هرکسی گندم برای آسیاب آورد دو پیمانه از او برداریم. با اینکار مردم به پدر درود می فرستند و می گویند، خدا آسیابان پیر را بیامرزد او با انصاف تر از پسرانش بود."
چنین کردند و همان شد که پسر بزرگتر گفته بود.
مردم پدر ایشان را دعا کرده و سولاخِ پدر از عذاب نجات یافت و این وصیت گهر بار نسل به نسل میان نوادگان آسیابان منتقل شد...!
روایت آشنا نیست؟!
#Helsinki
@KiriMohems
Post #55164
15.5K

- 🤣 188
- 👍 60
- ❤ 20
- 👎 7
- 🔥 4
- 🤔 4
- 😢 2