من آن وجهه و رویِ خود را، سالهای متمادی در مسکنی به وسیلهی کلونی مستحکم کردم، حتی نمیدانستم مفتاحِ آن را کجا رهانیدم.چه کردی با من عزیزکرده؟
آنچنان مرا یافتی که قسم بر تمامِ فرشتگان حتی ربِ هستی هم، تکوینِ آن معجزه را انکار میکند.
گمان میکردم برای آزاد نمودنم از بندِ اهریمن های اطرافم دستم را گرفتی، چه بسا از یاد برده بودم که احدی نمیتواند در رستنِ ابلیس از تقصیرهایش مساعدت کند.
تو میتوانی مرا همان تایفونِ اساطیرِ یونان، نمادِ آشوب و ویرانی تصور کنی.
شاید هم مرا لوسیفرِ رانده شده از بهشتِ سنتِ مسیح پنداری.
مگر تفاوتی دارد؟ در هرحال از نظرِ یزدانِ جان آفرینم، بنده تنها برهانِ ادبار و بداقبالیِ جهانیان هستم.
مرا همان آشفتگیِ گیسوانت، آن نظرِ جمیلات، آن لبخندِ وسیمات که به یک بارگی رویت کردم، کافی است تا تمامِ زلت های عالمیان را بپذیرم.
چه کردی که وجودم سراسر عشقِ ممنوعهات را فریاد میزند که شاید بانگِ المبارش به جنتِ رخسارِ رعنایت برسد.