بدون تو دلم یک قطره باران هم نمی خواهد
قدم های شبانه در خیابان هم نمی خواهد
بدون دست هایت در شب تاریک پاییزی
دلم حتی تماشای درختان هم نمی خواهد
من آن جغدم که در ویرانه های تار تنهایی
بدون تو دلش یک لحظه ویران هم نمی خواهد
من آن قُمریِ خوش لحنم که در سبزیِ باغستان
دگر بی تو نفس های بهاران هم نمی خواهد
چُنان ماهیِ تُنگم خسته،نا امّید، بی روحم
که بی تو آن صدای جویباران هم نمی خواهد
زلیخایم همان معشوق دیرین و پشیمانت
که دیگر بهر اجبار تو زندان هم نمی خواهد
به عشق روی ماهت من همان تازه مسلمانم
که گوشش بی صدایت صوت قرآن هم نمی خواهد
زنم فریاد با شادی کنم اعلام مشکل را
شدم خسته،دلم یک بوسه پنهان هم نمی خواهد
منم آن شاعری کز بهر دلجویی و دلداری
برایت شعر هایی خسته، بی جان هم نمی خواهد
Post #107136
35