وقتی که تو را دیدم، سرشارِ غزل گشتم
پندار حقیقت شد ، در عشق بدل گشتم
چشمانِ تو را دیدم، شب از نفس افتادست
در جلوهی مهتابت، خود غرقِ زحل گشتم
لبخند زدی جانم ، از پنجرهها گل کرد
دیوانهی عشقت یار در کوی و محل گشتم
یک لحظه نگاهت شد، تقدیرِ مرا تغییر
از خویش گریزانم، با عشق بغل گشتم
در آینهٔ چشمت، من مست تو بودم یار
بر عاشق و معشوقان حالا که مثل گشتم
ای عشق، تو را دیدم فهمیدم از آن لحظه
یک شاعرِ خاموشم، یک شهر غزل گشتم
دیوانه، چه میپرسی از حالِ دلِ عاشق؟
او زلزله ایست بی شک من نیز گسل گشتم
کریم زاده
🍂🍂🍂
Post #107101
45