یه روزی یه دهقانی واسه خرج خونه اش به جنگل میرفت دنبال چوب دهقان یه تبر داشت با همین تبر خرج خونه اش درمیارود
هر روز کارش همین بود
یک روز شیر جنگل متوجی این دهقان شد
هر روز واسه جمع کردن چوب میاد با تبر مشغول هست
شیر میره سمتش به دهقان کمک میکنه چوب بیشتری جمع کنه
روز ها میگذرد این دهقان زندگیاش سروسامان میگیره پول دار میشه دهقان به زنش میگه امشب شیر جنگل مهمان میکنیم یه چیزی براش درست میکنیم
شب میشه شیر جنگل رو به خونش دعوت میکنه شام واسه شیر جنگل کله پاچه درست کرده بود
وقت شام شد
شام پیش شیر جنگل آوردن شیر مشغول به خوردن شام شد
در عین غذا خوردن شیر جنگل این صدایی لپ لپ دهنش میکند دهقان و زنش شروع به خندیدن کردنو داشتن میخندین
شیر نگاه به دهقان میکنه میگه اون تبر تو بیار وگرنه تو زن تو باهم میخورم تبر آورد شیر گفت بزن تو فرق سرم وگرنه میخورم همتونو
تبر زد شیر رفت به جنگل
سال ها گذشته
دهقان دوباره واسه جمع کردن چوب به جنگل رفت دهقان پیش خود گفت سال ها گذشت شیر دیگه مورده
رفت به جنگل شیر اونو دید گفت بیا اینجا کاری برات ندارم
دهقان رفت پیش شیر جنگل
شیر جنگل براش گفت اون تبری که اون شب زدی فرق سرمن نکاه کن جاش هست
دهقان یه نگاهی کرد گفت نه
شیر گفت ولی اون خندین اون شب هنوز تو قلب هست هنوز جاش مونده
بقیه داستان با کامنت ها شما
ببینم کیا معنا و مفهوم این غصه رو گرفتن
کامنت کنید
#گرفتی_چیشد
#اره_نمیری_تو_سرت_سلامت
@Khaki4K20
.
Post #2397
64
- 👎 1