روزی چهار شمع در خانه ای تاریک روشن بودند ...
اولین آنها ایمان بود گفت : در این دور و زمانه مردم دیگر
چندان ایمان ندارند و با گفتن این جمله خاموش شد .
شمع دومی که بخشش بود ، گفت : در این زمانه مردم دیگر به
هم کمک نمی کنند و بخشش از یاد مردم رفته است . و او هم
خاموش شد .
شمع سوم که زندگی بود ، گفت : مردم دیگر به زندگی هم ایمان
ندارند و با گفتن آن خاموش شد .
در این هنگام پسرکی وارد اتاق شد و شمع چهارم را که هنوز روشن
مانده بود را برداشت و سه شمع دیگر را روشن کرد .
سه شمع دیگر از چهارمین شمع پرسیدند تو چه هستی ؟
گفت : من " امیدم "
وقتی انسانها همه درها را به روی خود بسته می بینند من تمام چراغ
های راهشان را روشن می کنم تا به راه زندگی خود ادامه دهند ...
دوست خوب من : خوشبختی نگاه خداست ، آرزو دارم خداوند
هرگز از تو چشم برندارد و شعله امیدت همواره روشن بماند
@kevosaki
Post #15426
71
- ❤ 4